اخيراً دو کتاب از شما روانه بازار شده است؛ يکي «عام و خاص در اخلاق» و ديگري «امر اخلاقي - امر متعالي» نام دارد. اگرچه هر دو جستارهايي در اخلاق به شمار مي روند، ولي ساختار تقريباً متفاوتي با هم دارند. «امر اخلاقي - امر متعالي»، که به تعبيري جستارهاي فلسفي شما را نيز در برمي گيرد، مجموعه مقاله هاي تخصصي است که در سال هاي اخير براي سمينارها يا همايش هاي مختلف ارائه داده ايد. بنده هم قصد دارم بحث را از همين کتاب آغاز کنم. چيزي که در اين کتاب براي بنده جالب بود و مايلم به عنوان پرسش اول از حضورتان مطرح کنم اين است که شما در اين کتاب مقاله هايي داريد که به مفاهيم اخلاقي مي پردازند که آدمي در زندگي روزمره اش با آن سرو کار دارد. بسياري از ما وقايع يا داستان هايي را در اين خصوص شنيده ايم. مساله رحم جايگزين يا مادري جايگزين يکي از اين موارد است. از زماني که مسائل ژنتيکي و مفاهيمي با عنوان شبيه سازي در دنيا باب شد و اذهان بسياري از متفکران ديني يا اخلاقي را برآشفت و بسياري ديگر را نيز بر آن داشت که از منظري اخلاقي با اين واقعيت ها کنار آيند، ما شاهد بحث هايي در اين مسائل هستيم و شما هم در مقام کسي که کارش فلسفه است به اين مسائل در کتاب پرداخته ايد. تصور مي کنم در زبان فارسي تا به امروز کمتر اين مسائل مورد توجه قرار گرفته اند. شما چه ذهنيت يا ساختگاه فکري را در نوشتن اين مقاله از منظر فلسفي و اخلاقي مد نظر داشتيد.
بهانه نوشتن آن مقاله سميناري بين رشته يي بود که در سال 86 در دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي برگزار شد. بنده اين مقاله را در آنجا ارائه کرده بودم. علاوه بر اين، چون مسوول پنل فلسفي سمينار بودم و بايد مقالات ارائه شده را بررسي مي کردم، متوجه شدم اين مساله از مسائل مهم و مبتلابه ما ايرانيان است. و براي متخصصان مختلف رشته هاي پزشکي و غيرپزشکي نيز قابل تامل است. در کشور ما سومين عامل طلاق بچه دار نشدن زوجين است و استفاده از رحم جايگزين يا مادري جايگزين يکي از راهکارهايي است که فرد مي تواند از اين طريق صاحب بچه شود. تصور مي کنم اين مساله در فلسفه اخلاق بيشتر از ساير رشته هاي فلسفي مي تواند با زندگي متعارف ما نسبت برقرار کند. اگر هم از سوي ديگران کمتر مطرح شده، بايد بيشتر به آن پرداخته شود. اين مقاله و تا حدودي مقاله مربوط به اتانازي که در کتاب آمده است به نحوي مي توانند از مسائل کنوني جامعه ما باشند. چون بنده تا حدودي در جامعه پزشکي حضور دارم، بعضاً در نشست ها و سمينارهاي مربوط به اين حوزه شرکت مي کنم و از اخبارشان کم و بيش اطلاع دارم، احساس مي کنم هرچند در جامعه ماچنين مسائلي مطرح شده اما بر آفتاب افکنده نشده و پزشکان همچنان با آن دست به گريبان هستند. اما براي اينکه يک نگاه و ديدگاه فلسفي هم در اين باب ارائه شود، علاوه بر جنبه هاي مختلف اين مساله، از جمله جنبه هاي جامعه شناختي، روانشناختي، حقوقي و زيست شناختي، مي توان از منظر اخلاقي و به طور مشخص فلسفه اخلاق هم به آن پرداخت. اين مساله پيشينه محکمي نيز در دنيا دارد، از اين روي هم بحث مادري جايگزين يا رحم جايگزين و هم بحث کشتن مشفقانه يا کشتن از روي ترحم هر دو مي توانند جايگاه مهمي داشته باشند. در کشور خود ما هم اين مساله مورد تامل قرار گرفته و توانسته اذهان را به خود معطوف کند. سال گذشته سريالي تحت عنوان «ساعت شني» از تلويزيون پخش شد که تماماً معطوف به همين مساله بود. اخيراً نيز درباره اتانازي و يکي از اصناف آن فيلمي ساخته شده است تحت عنوان «پاداش سکوت»، که داستان آن به گونه يي حول محور از ميان برداشتن همرزم در جبهه مي چرخد. طبق اين اصل شخص بايد در مواقع اضطراري فردي را از پاي درآورد. در اين فيلم به يکي از اقسام شش گانه اتانازي پرداخته شده است که به آن اتانازي اضطراري مي گويند. اين نشست ها، سمينارها و فيلم ها حاکي از اين است که مساله رفته رفته به ساحت آگاهي ما وارد مي شود. اخيراً آقاي حاتمي کيا نيز فيلمي تحت عنوان «دعوت» ساخته که تمامي اپيزودهاي آن درباره سقط جنين، يکي از مسائل مطرح در اخلاق پزشکي است. علاوه بر اين، قطعاً مسائلي از اين دست که مبتلابه جامعه ماست، از منظر فلسفي و اخلاقي هم بايسته و درخور تامل است و بايد در اين زمينه کار کرد. من هم از اين منظر وارد بحث شده ام و اين دو مقاله را با چنين انگيزه هايي نوشته ام. معتقدم از منظر اخلاقي اکنون بسيار بجاست که به اين مسائل پرداخته شود و هر کس به قدر وسع و دانش خودش بايد در اين حوزه ها مشارکت داشته باشد.
-در واقع شما يک خلاء اخلاقي در اين حوزه احساس و تصور مي کرديد از منظر اخلاقي هم بايد به اين مسائل پرداخته مي شد.
بله، اگر از ابعاد مختلف بتوان در اين خصوص بحث کرد، تصور مي کنم از جنبه نظري پرداختن به اين مساله خالي از لطف نبود. فضاي عمومي جامعه هم اين را مي پذيرفت. البته وجود نهادهايي که در حوزه اخلاق پزشکي در سال هاي اخير در کشور تاسيس شده باعث توجه بيشتر به اين مباحث مي شود و اين مسائل بسيار جدي تر مطرح مي شوند، ولي به هر حال بايد از منظرها و حوزه هاي مختلف در اين مباحث مشارکت کرد و در تعالي آنها موثر بود من هم از اين منظر و به دليل دلمشغولي هاي اخلاقي که داشتم به اين موضوعات، که در دنيا و در جامعه ما به شدت محل بحث است، پرداختم. چون همان طور که از منظر حقوقي اين گونه مسائل پيچيدگي هايي دارند، از منظر اخلاق هم زواياي مخصوص به خود را دارند و پرداختن به آنها مي تواند خروجي هاي مختلفي داشته باشد. برخي مواقع مي تواند محصول رايزني و گفت وگوي جمعي متخصصان حوزه هاي مختلف، از قبيل مجامع حمايت از خانواده ها باشد و اين اصول در آنجا تصويب شوند يا کساني در اين رابطه فرهنگ عمومي بسازند و آگاهي هاي اجتماعي را بالا ببرند. همان طور که مي بينيد اينها مي توانند خروجي هاي مختلف و متعدد اين بحث ها باشند. کسي هم که در حوزه اخلاق و فلسفه کار مي کند در حد خود مي تواند در اين مباحث مشارکت کند.
-مساله ديگري که شما در اين کتاب به آن پرداختيد مساله اتانازي از منظر ديويد راس فيلسوف اخلاق معاصر بود. با توجه به اينکه اين مساله در ايران براي اولين بار است که در اين سطح و از اين منظر مورد مداقه قرار مي گيرد، لطفاً بفرماييد راس چقدر در جامعه ما شناخته شده است و از سوي ديگر نظرات وي چقدر مي تواند در جامعه ما و بالاخص جامعه ديني ما مورد پذيرش و اهميت قرار بگيرد.
نکته مهمي را مطرح کرديد. واقعيت اين است که راس در فضاي فلسفي ما خيلي شناخته شده نيست. البته بايد عرض کنم يک کتاب از او، با عنوان شرحي بر فلسفه کانت، به فارسي ترجمه شده است. مقاله يي نيز آقاي ملکيان تحت عنوان تقرير حقيقت و تقليل مرارت، با عنوان فرعي وجه اخلاقي و تراژيک زندگي روشنفکري نوشته اند که بحث شان را در آن مبتني بر مباحث راس تقرير کرده اند و نظراتشان را درخصوص مسائل تفکر وي آورده اند. بنده در کتاب «سکوت و معنا»، در مبحث عام گرايي و خاص گرايي در فرااخلاق، در مورد فلسفه راس و فلسفه اخلاق قدري صحبت کرده ام. بوستان کتاب قم نيز چند ترجمه درباره تفکر راس منتشر کرده است. از اين حيث، توجه به راس رفته رفته بيشتر مي شود. من هم در اين مقاله هم سعي کردم مبتني بر مدل راس بحث را تقرير کنم. در اين کتاب مقاله ديگري هم تحت عنوان مباني اخلاقي دموکراسي هست که باز از منظر اخلاقي راس به آن پرداخته ام. در اين مقاله سعي کردم در دستگاه اخلاقي راس دموکرات بودن را يک وظيفه از وظايف اخلاقي در نظر اول قلمداد کنم و نشان دهم چگونه مبتني بر آموزه هاي وي مي توان اين بحث را تقرير و تنسيق کرد. در حقيقت شخصاً با وجود نقدهايي که درباره او نوشته ام، روي هم رفته مدل تفکر او را مي پسندم، چون نگاهي پلوراليستيک به اخلاق دارد و من از منظر فلسفي با اخلاق پلوراليستيک همدلي بيشتري دارم و احساس مي کنم آراي او با شهودهاي ما سازگاري بيشتري دارد. علاوه بر اين او نگاهي وظيفه گرايانه دارد و در عين حال مي کوشد سنت وظيفه گرايانه را با سنت نتيجه گرايانه جمع کند، به گونه يي که محاسن هر دو باقي بماند و معايب آنها کنار گذاشته شود. البته اينکه تا چه حد موفق بوده، امري جداگانه است. تصور مي کنم روح حاکم بر فلسفه او در حوزه اخلاق برگرفتني است و آراي او مدل خوبي براي تنظيم مناسبات و روابط در حوزه اخلاق است. به همين خاطر در اين کتاب در دو مقاله از دو منظر مختلف به فلسفه اخلاق راس پرداخته شده است و حتي در بحث از اخلاق و سياست هم به شهود در فلسفه اخلاق راس اشاره مي شود. علاوه بر آن در کتاب عام و خاص هم در فصل مبسوطي به آن پرداخته ام و رد پاي آراي او را در اين سه مقاله مي توانيد ببينيد. تصور بنده اين است که با بازسازي و موجه تر ساختن فهرست وظايف در نظر اول (به تعبير خود او) و خصوصاً مفهوم شهود نزد او، مي توان از دستگاه اخلاقي اش استفاده بيشتري کرد. گمان مي کنم آن تلقي خطاناپذير از شهودهاي اخلاقي که راه به شهودهاي بين الاذهاني در حوزه اخلاق نمي برد، به گونه يي که شهودهاي اخلاقي کنشگران ذهني و خطاناپذير باقي مي ماند، پاشنه آشيل دستگاه راس است و بايد در اين باره بيشتر کار کرد و تلقي از شهود اخلاقي به دست داد که بين الاذهاني باشد و بتواند مورد نقد ديگران واقع شود. اين يکي از مشکلات دستگاه اخلاقي راس است، چون راس در معرفت شناسي يک مبنا گراي کلاسيک است و معتقد است شهودهاي اخلاقي ما، مانند تصديقاتي که در حوزه رياضيات مي کنيم، خطاناپذيرند و اين امر به دليل برقراري رابطه با رياضيات و مدل سازي اخلاق از روي آن بود همان طور که برخي از شارحان و منتقدان او از جمله گنسلر گفته اند، اساساً اين نوع تمثيل و تناظرسازي در رياضيات محل کلام است بنده هم در اين مساله با گنسلر همدلم و فکر مي کنم شهودهاي اخلاقي نمي توانند خطاناپذير باشند. اگر شهودهاي اخلاقي خطاناپذير باشند راه بر گفت وگوي عقلاني و انتقادي در باب شهودهاي اخلاقي بسته مي شود. اين نقطه ضعف دستگاه اخلاقي راس است که بايد به آن توجه کرد. اين بخش معرفت شناسانه آراي او است. در نظرات او درباره تنوع و تکثرً وظايف اخلاقي از منظر وجودشناسانه هم بصيرت هاي خوبي وجود دارد که مي توان از آنها بهره گرفت و با بهينه ساختن شان در تنظيم مناسبات و روابط اخلاقي از آنها استفاده کرد.
-در اين کتاب، سواي اين مباحث، مطالبي هم وجود دارند که در جامعه ما در مورد آنها بحث هاي زيادي شده است، به عنوان مثال دين، عرفان، دموکراسي، پوپر، ويتگنشتاين و مواردي از اين دست. آيا آنچه شما در اين کتاب آورده ايد توانسته فتح بابي جديد در اين مباحث داشته باشد؟
در اين مورد ديگران بايد قضاوت کنند. البته برخي از مقالاتي که فرموديد وجه قياسي پررنگ تري دارند، مانند مقاله يي که تحت عنوان نگريستن از وجه ابدي آمده است. به نظر من به يک چنين مساله يي کمتر پرداخته شده است. اما مقاله يي مانند تعبد و مدرن بودن صبغه روشنفکرانه پررنگ تري دارد. مقاله عرفان و روشنفکري ديني نيز که بيشتر در حوزه روشنفکري يا مشخصاً روشنفکري ديني است. بحث پوپر هم به خاطر موقعيت پوپر در جامعه ما بوده است، هرچند براي اينکه مقاله خواندني تر شود و غناي بيشتري پيدا کند داده هاي آکادميک هم به آن اضافه کرده ام. به هر حال من در نوشتن برخي از اين مطالب نيم نگاهي به مسائل فکري جامعه خودمان هم داشته ام، چه در مورد پوپر و سنت فلسفه تحليلي و چه در مورد تعبد و مدرن بودن. عرفان و روشنفکري ديني هم که قطعاً اين گونه است. اما مقاله نگريستن از وجه ابدي بيشتر يک کار قياسي تحقيقي بود و من درباره اين مساله تامل بسياري کرده بودم. ولي مقالاتي که فرموديد صبغه هاي اجتماعي تر و روشنفکرانه بيشتري دارند و به هر حال همه اينها نکاتي بودند که ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در باب آنها تامل کرده بودم و سعي ام بر اين بود که آنها را صورت بندي کنم و مطالبي در اين باره عرضه کنم.
-يکي از مقالات جالب کتاب که رويکردي فلسفي، يا از يک منظر فلسفي، به شعر دارد، تصور امر متعالي در منظومه سپهري است. از زماني که زنده ياد سپهري براي جامعه ادبياتي يا جامعه فکري ما اهميت پيدا کرد، يعني از اوايل دهه 60 بحث هاي زيادي در باب شعر مطرح شد. اما در اين ميان رويکرد هرمنوتيک به شعر او تقريباً با اقبال زيادي مواجه بوده و بهتر توانسته در جامعه ما جوابگوي اذهان خوانندگان اشعار او باشد. ديدگاه شما هم به شعر او در اين مقاله نمود يافته و قابل تامل است. قدري درباره نگاه خودتان به شعر نو سهراب سپهري بگوييد. علاوه بر آن بفرماييد از منظر فلسفي چه مفهومي از امر متعالي را در شهر سپهري مي توان يافت.
در سال هاي اخير کارهاي زيادي در مورد سهراب سپهري شده است. من هم به آثار او علاقه دارم و حدود 15 سالي است که با اشعار او مانوسم و آنها را مي خوانم. البته من متخصص ادبيات نيستم، ولي به شعر کهن و کلاسيک و شعر نو علاقه دارم و به اقتضاي تخصصم سعي کرده ام از منظر فلسفي به شعر سپهري بنگرم. به اين معنا در اين مقاله من از دو گونه مواجهه با امر متعالي، که از منظومه او مستفاد مي شود، سخن گفته ام. در توضيحي که در مقاله آورده ام سعي کرده ام بحث متکلفانه نباشد. به همين خاطر هم استشهادات فراواني از اشعار او آورده ام که نشان دهم اين خوانش، خوانشي غيرمتکلفانه است، به گونه يي که تنها ماييم و شعر او. البته من شعر سپهري را جداي از زندگي او تصور نکرده ام، چون زندگي او هم به هر حال نمادي از زندگي يک انسان معنوي اواخر قرن بيستم است؛ انساني که دل در گرو امر متعالي دارد، اگرچه با تنسيق و تقريرهاي خود، و به هر حال معنويتي را در اين عالم پي مي گيرد. من سعي کرده ام مطابق آنچه از منظومه او و از مجموعه اشعارش مستفاد مي شود، دو گونه مواجهه با امر متعالي را صورت بندي کنم يعني به تعبيري از اين تفکيک مفهومي و فلسفي براي پرتوافکني بر نظام فکري حاکم بر شعر سپهري استفاده کرده ام تا نشان دهم تکلفي در کار نيست. براي اين منظور استشهادات زيادي به اشعارش کرده ام که به نظر من بسياري از آنها مبتني بر تجارب باطني، اشراقي و وجودي اوست. به هر حال اين هم يک نوع نگرش است و من سعي کرده ام از منظر کسي که فلسفه خوانده و انسي با مفاهيم و مقولات فلسفي دارد، به آن نگاه کنم و به واکاوي مفهومي و بازسازي اشعار او، از آن حيث که معطوف به امر متعالي است، بپردازم. اين ايده يي بود که از مدت ها پيش به آن رسيده بودم و در يک سخنراني توانستم آن را بازسازي کنم و اين مقاله در واقع متن نوشته شده يک سخنراني بود که البته پس از آن بارها روي متن کار شد. و شايد به دليل شاهدهاي فراواني که آورده ام، طولاني ترين مقاله کتاب باشد. البته گريزي جز اين نبود و براي اينکه اين قرائت خوش بنشيند، به بيش از دو يا سه نمونه شاهد نياز بود که اميدوارم اين امر موجب ملال خاطر خوانندگان نشود. من در اين مقاله سعي کرده ام با اشعاري که از هشت کتاب، از ابتدا تا انتهاي آن مي خوانم نشان دهم اين گونه مواجهه با امر متعالي، بدون اينکه سيري تکاملي و کرونولوژيک داشته باشد، با روند و آيند يا افت و خيز در جاي جاي کتاب آمده است.
-آيا مي توانيم بگوييم سهراب پيش از آنکه يک شاعر باشد يک فيلسوف شاعر است؟
قطعاً او علايق فلسفي داشته و به هر حال متون فلسفي را مي خوانده، اما همان طور که مي دانيد او فلسفه را به صورت آکادميک فرانگرفته بود، بنابراين نمي توان او را يک فيلسوف شاعر دانست. اما حتماً تاملاتي از اين سنخ درباره امر متعالي داشته، به عالم بيکران مي انديشيده و تجاربش را با مخاطبش در ميان مي گذاشته است. وقتي ما درباره متفکر سخن مي گوييم، منظورمان کسي است که اهل فکر و انديشه است؛ به اين معنا هشت کتاب بدون ترديد آکنده از تفکر و بصيرت است. اما يک وقت شما فيلسوف را، به معناي متعارف کلمه و به سبک رايج اهل فلسفه، کسي مي شناسيد که فلسفه خوانده و فلسفه مي داند و فلسفه مي نويسد، به اين معنا من سپهري را فيلسوف نمي نامم. اما کار او، علاوه بر بعد ادبي اش که متخصصان بايد در آن باره سخن بگويند، پر از بصيرت است. شعر او آکنده از ايماژ و تصوير است که از اين جهت با شعر فروغ قابل قياس است. البته اين بعد ادبي اشعار اوست که براي من هم دل انگيز است و برخي از تصاوير و ايماژهاي او بسيار در دل من خوش مي نشيند. براي مثال در شعر «دوست» که در سوگ فروغ گفته است، آورده؛ و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود. و او به سبک درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد. همان طور که مي بينيد، اين اشعار ناظر به معاشقه درخت با نورند و گويي شاخه هايي که در فضا گسترده شده اند، سراغ نور مي روند؛ نوري که گرمابخشي و حيات از اوست. انگار درخت با شاخه هاي انبوهي که دارد به استقبال نور رفته و دستانش را به علامت تمنا و معاشقه با نور دراز کرده است. يا تصوير ديگري که در آن از کسي سخن مي گويد که وجودش تکراري است اما از نوع تکرار باران و همراه با طراوت آن. به تعبير ديگر قند مکرر است. باران هم هميشه مي بارد، اما مطراست و طراوت بخش و از آن نوع حضورهايي نيست که در حين اينکه تکرار مي شود ملال به همراه داشته باشد. علاوه بر زيبايي آوايي، به لحاظ معنايي هم تصويري که به ما مي دهد بسيار دل انگيز است. در هشت کتاب اين ايماژها بسيار به چشم مي خورد. البته بعد معنايي و وجودي آن مد نظر من است و سعي کرده ام از اين منظر دوگونه مواجهه با امر متعالي را صورت بندي کنم، که يکي متوقف بر سراغ امر بيکران رفتن است، در قالب وجودي که به هر حال متعين است و ديگري تجربه امر متعالي در قالب موجودي که هيچ گونه تشخص و تعيني در آن نمي توان سراغ گرفت. يکي مبتني بر تلقي متعين از امر متعالي و ديگري مبتني بر تلقي غيرمتعين و غيرمتشخص از آن.
اجازه بدهيد مطلب کوتاهي را درباره ساير مقالات کتاب بيان کنم. در مقاله يي که با عنوان پوپر و سنت فلسفه تحليلي در کتاب آمده، کوشيده ام موضوعي را که به لحاظ تاريخي و دلالت شناختي در تکميل سنت فلسفه تحليلي بسيار موثر بوده مطرح کنم، چون اساساً نگاه من به اخلاق و دين در اين کتاب از منظر فلسفه تحليلي است. دو مقاله ديگر هم که متضمن آموزه هاي فلسفه دين و درباره واقع گرايي ديني است، آمده که در قالب گفت وگوهايي تحت اين عناوين چاپ شده بوده است. اين کتاب بيش از هر چيز بيانگر دلمشغولي هاي من در حوزه فلسفه اخلاق و دين در ساليان اخير بوده و از منظر فلسفه تحليلي به اين مباحث نگريسته شده است. به همين خاطر سعي کرده ام مطالب کتاب از اين حيث وحدت مجموع داشته باشند.
-اما در مورد کتاب دوم شما، عام و خاص در اخلاق، که کتابي صرفاً اخلاقي است، تصور مي کنم اين کتاب از چند حيث داراي اهميت است. يکي از جنبه هاي اهميت آن فرااخلاق است که اساس کار کتاب را دربر مي گيرد. فرااخلاق در اين کتاب به چه معنا است و از سوي ديگر چه جايگاهي در فلسفه اخلاق دارد؟
فرااخلاق انتزاعي ترين بخش فلسفه اخلاق است. همان طور که اشاره کرديد اين کتاب بيشتر متکفل تقرير يک بحث در حوزه فرااخلاق است؛ بحث از وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي که در سال هاي اخير شديداً محل بحث بوده است. من سعي کردم ابتدا آرا و ادله موضع خاص گرايان را تقرير کنم و بعد نقدي را متوجه آنها بسازم و براي توضيح اين مدعا که رفتار و دلايل اخلاقي در سياق هاي مختلف چگونه است نقد و دلايلي بياورم. همان گونه که در مقدمه کتاب هم آورده ام، فرااخلاق يک معناي انتزاعي تر از ساير مباحث اخلاقي است و مشتمل بر سه ساحت است؛ وجود شناسي اخلاقي، معرفت شناسي اخلاقي و دلالت شناسي اخلاقي. اين بحث هم صبغه دلالت شناسانه دارد، هم وجودشناسانه و هم معرفت شناسانه. آنچه من در کتاب بر آن تاکيد کرده ام جنبه وجودشناسانه و دلالت شناسانه آن بوده است و از منظر معرفت شناختي کمتر به آن پرداخته شده است. هرچند فيلسوفاني مثل مک داول و ديگران درباره خاص گرايي اخلاقي از اين منظر بسيار بحث کرده اند، اما در اين کتاب بيشتر جنبه وجود شناسانه و دلالت شناسانه مساله مدنظر من بوده است. سعي کرده ام آراي طرفين را تقرير کنم و در مقام نقد مواضع خاص گرايان برآيم. ادله موجود را هم از منظر وجودشناسانه بررسي کرده ام، که بيشتر مبتني بر آراي جاناتان دنسي فيلسوف نامبردار اخلاق و معرفت شناس معاصر در سنت تحليلي است. پس از آن سعي کرده ام با ذکر چند ادله موضع دنسي را نقد کنم و به اين معنا به آن بپردازم. در فصل دوم به جنبه يي ديگر از اخلاق، مساله وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي پرداخته ام. پس از آن نقدهايي به دنسي کرده ام و تلقي را که برجاي مانده، تحت عنوان عام گرايي معتدل، توضيح داده ام. در عين حال در انتهاي فصل دوم کتاب با بسط ايده هاي راس و ذکر مثالي از او به نقد آراي او هم پرداخته ام که تصور مي کنم براي بهينه شدن دستگاه اخلاق راس چنين کاري بايد صورت مي گرفت.
-کتاب شامل نظرات و نام هايي از فلاسفه معاصر در حوزه اخلاق است که تاکنون يا نامي از آنها در تفکر اخلاقي و فلسفي ما برده نشده يا آشنايي با آنها بسيار کم است مانند راس، دنسي، اونيل، آرمسترانگ، جکسون و هوکر و فلاسفه يي از اين سنخ. مايلم بدانم اين فلاسفه چه جايگاهي در فلسفه اخلاق معاصر در غرب دارند؟
البته شأن و مرتبه راس را در سنت فلسفه تحليلي ديگراني که ذکر کرديد ندارند. راس يک فيلسوف مبدع است. به اين معنا که دستگاه فکري درست کرده و اين فيلسوفان هيچ کدام اين شأن را ندارند. راس در کنار و هم شأن مور است. دنسي هم در سنت فلسفه اخلاق نامبردارتر از ديگران است. هرچند من تصور مي کنم شأن و مرتبه راس در اين حوزه هم از دنسي بالاتر است. هوکر و ديگران بيشتر فلاسفه قياسي هستند که در اين حوزه کار کرده اند. اين فيلسوفان در سنت تحليلي مقالات متعددي دارند و من از آنها بيشتر در مقام بسط همان ايده اصلي کتاب که تقرير آراي خاص گرايان است و پس از آن در فصل دوم براي تقرير موضع اخلاقي که مورد نظر راس بود استفاده کرده ام. در عين حال براي نهادينه کردن آراي فلاسفه اخلاق قطعاً مي توان از آرا و نظرات آنها استفاده کرد. علاوه بر راس و دنسي، آئودي هم فيلسوف مهمي است و کتابي نيز از او در باب معرفت شناسي ترجمه شده است. آئودي اگرچه نامبردار است، اما مبدع نيست. من در کتابم به چند مقاله از او ارجاع داده ام و برخي از مباحثش را ترجمه کرده ام.
-در اين کتاب از ويتگنشتاين هم سخن به ميان آمده است. با توجه به دلمشغولي زيادي که شما به ويتگنشتاين داريد، بفرماييد اين فيلسوف چه جايگاهي در کتاب دارد؟
من از راي ويتگنشتاين براي تقرير يک استدلال دلالت شناسي در نقد آموزه هاي خاص گرايان و در عين حال براي ارتقا بخشيدن به مفهوم وظيفه در نظر اول دستگاه راس استفاده کرده ام. يعني در هر دو فصل کتاب از آراي او بهره گرفته ام، اما صرفاً براي تقرير يک استدلال دلالت شناسانه در نقد مواضع دنسي يا خاص گرايان، هم نقد وجودشناسانه و هم نقد دلالت شناسانه، از موضع ويتگنشتاين استفاده کرده ام.
-ديدگاه عمل گرايان و خاص گرايان هم در اين کتاب جزء مسائلي است که به آن پرداخته شده و تقريباً صفحات زيادي را به خود اختصاص داده است. از چه منظري به اين مساله پرداخته ايد؟ از سوي ديگر با توجه به بحث در باب ديدگاه عمل گرايان و خاص گرايان، آيا کتاب خواسته از منظر اخلاق ديني به مسائل نظر داشته باشد يا ديدگاهي صرفاً فلسفي را مد نظر قرار داده است؟
اين مساله صرفاً يک بحث در حوزه فلسفه اخلاق سکولار در فلسفه مغرب زمين است و به اخلاق ديني نمي پردازد. بحث بر سر وجود يا عدم وجود اصول اخلاقي است و اينکه تا چه ميزان مي توان درباره رفتار دلايل اخلاقي در سياق هاي مختلف سخن گفت. کتاب متکفل بررسي اين مساله است و آراي موافقان و مخالفان به طور مبسوط توضيح داده شده و همه اين بحث ها در حوزه اخلاق سکولار است. تمامي فلاسفه عموماً سکولارند، به اين معنا که در سنت فلسفه اخلاق سکولار به اين مباحث پرداخته شده است. من هم چون در آن سنت درس خوانده ام و با آن آشنا هستم، در مقام تقرير و توضيح آن ايده ها بودم. البته کتاب اساساً تکرار ايده هاي آنها نيست بلکه تقرير بنده است در مقام استدلال.