تبليغاتX
عقل افسرده - باز اندیشی تاریخ
وبلاگی فلسفی، انتقادی و اجتماعی

خيلي متشکرم که وقت تان را در اختيار بنده قرار داديد. به عنوان پرسش اول مايلم بحث را اين گونه آغاز کنم که از سال هاي دهه 1960 ميلادي به بعد، شاهد ظهور جريان هاي جديد در تاريخ نگاري و روش شناسي تاريخي هستيم، همان طور که در ديگر حوزه ها و رشته هاي علوم اجتماعي و انساني نيز شاهد ظهور جريان هايي از اين نوع و گونه هستيم. اين گونه تاريخ نگاري در وهله اول داراي چه ويژگي هايي است و در وهله دوم به نظر شما اوج شروع اين جريان هاي تاريخ نگاري و مطالعات تاريخي از چه دهه يي است و چرا؟

ويژگي رويکرد تاريخ نگاري مذکور، گرچه در ابتدا از استحکام و انسجام چندان درخور توجهي برخوردار نبوده، ولي باعث ظهور و سر برآوردن عناوين و موضوعات و مقولات تازه يي شده که ضرورت تجزيه و تحليل آنها و پاسخ به مسائل طرح شده از سوي آنها امري اجتناب ناپذير است. در سال هاي دهه 1960 با موج فراواني از جريان هاي فکري و نظري در حوزه مطالعات تاريخي روبه رو هستيم. سبک هاي مختلف پوزيتيويسم، پيروان آنان، گرايش هاي تاريخ نگاري مارکسيستي (مارکسيسم ارتدوکس و رسمي، مارکسيسم ساختارگرا، نئومارکسيسم و چپ نو، نظريه انتقادي و ...)، تاثير گرايش هاي مردم شناسي، باستان شناسي و حتي روانشناسي و روانکاوي شخصيت ها و رهبران بر شيوه ها و سبک هاي تاريخ نگاري و همين طور ظهور تدريجي جريان هايي که بعدها در سال هاي دهه 1970 و 1980 بسط و تکامل بيشتري پيدا کردند مانند تاريخ فرهنگي، تاريخ اجتماعي، تاريخ هاي بومي و محلي، و تاريخ سياسي. رخدادهاي دهه 60 ميلادي کاملاً با وقايع سال هاي دهه 1950 که به تعبيري دهه طرد و تحقير ارزش هاي انساني در قالب تجاوزهاي ضدانساني امپرياليسم امريکا و در آسياي جنوب شرقي، شمال آفريقا، امريکاي لاتين و حوزه کارائيب بود، تفاوت داشت. اين دهه (1960) به رغم آزمون هاي سخت و تعيين کننده کوبا و ويتنام، بهار پراگ، انقلاب الجزاير، بهار پاريس، در مجموع زمينه ها و بسترهاي مستعدي براي ظهور و پرورش جريان هاي شاخص در حوزه هاي تحقيق و پژوهش اجتماعي و تاريخي فراهم ساخت.

-وضعيت جريان ها و تحولات مدرنيستي و نيز چپ نو در اين ساختار چگونه بود؟ آيا صرفاً به حوزه هاي زيباشناختي و فرهنگي در زمانه فکري و تاريخي خود محدود ماند يا خير؟

پاسخ قطعاً خير است. جريان ها و تحولات مدرنيستي صرفاً به حوزه هاي زيباشناختي و فرهنگي محدود نماند، بلکه به عرصه سياست و تاريخ نيز کشيده شد. ظهور جنبش فراگير و بسيار تاثيرگذار «چپ نو» که ضمن محکوم کردن جنگ هاي امپرياليستي، مروج فرهنگ زيستي تازه يي براي جوانان شد و در جهت گيري هاي مختلف سياسي، اجتماعي و فکري- فرهنگي و حتي فلسفي الگوي بديل پرتوان و بديع و در نوع خود بي نظير و چالش برانگيزي خلق کرد؛ و افق هاي روشن و اميدوار کننده يي براي نسل جوان و پرتکاپو آفريد. جالب است بدانيد در آلمان غربي، بخش هاي زيادي از جوانان دانشگاهي با دوري از سياست هاي ظاهراً دموکراتيک حاکم تهديدهاي جدي براي نظام سلسله مراتب دانشگاهي آفريدند. در بريتانيا، اين پديده با جريان ديگري درآميخت که نقطه اوج مارکسيسم تاريخي محسوب مي شد. بخش اعظم گروه مورخان حزب کمونيست، پس از سرکوب جنبش آزاديخواهانه مجارستان در سال 1968 (بهار پراگ) از حزب کنار کشيدند.

- همان طور که واقفيد يکي از مهم ترين جريان هاي تاثيرگذار آن سال ها جنبش موسوم به «چرخش زباني» است که نخستين بار در اواخر دهه 1960 در ساختاري منسجم شکل گرفت و تاکيد بسياري بر نقش و کاربرد زبان در اين خصوص داشت. نظر شما در باب اين جريان مهم و تاثيرگذار چيست؟

به نکته جالب و مهمي اشاره کرديد. يکي از مهم ترين جريان هاي تاثيرگذار اين سال ها جنبش موسوم به «چرخش زباني» است که نخستين بار در اواخر دهه 1960 توسط گوستاو برگمان فيلسوف اتريشي- امريکايي(متولد 1906) در حوزه زبان شناسي و فلسفه طرح شد و سپس به ساير حوزه ها سرايت کرد، که در آن بر نقش و کاربرد زبان تاکيد شده است. مورخان معمولاً بيش از ديگر کارورزان علوم انساني و اجتماعي از زبان استفاده مي کنند. مورخان از طريق مطالعه کاربردهاي زبان در گذشته منابع و مدارکي براي تحليل و بررسي وقايع و حوادث گذشته در قالب متون نوشتاري فراهم مي سازند و به اين ترتيب به اهميت مقوله زبان و نقش و جايگاه آن در گفتمان تاريخ، چه در حوزه تئوريک و چه پراتيک آن واقفند و مي دانند که نبايد و نمي توانند خود را از اين جريان کنار بکشند و در پيوند با تحولات ساختاري و روند تکامل کارکردي زبان بي طرف بمانند. از سوي ديگر نکته مهمي که نه تنها مورخان بلکه کارورزان ساير رشته ها نيز نمي توانند آن را ناديده بگيرند روند پرشتاب بسط و گسترش دستاوردهاي تاثيرگذار رشته زبان شناسي است که از دهه 1960 به اين طرف در اکثر دپارتمان هاي زبان و ادبيات به صورت رشته يي مستقل يا به عنوان گرايشي مهم در دوره هاي تحصيلات و پژوهش هاي اخير زبان شناسي، بسياري از مفروضات سنتي و کلاسيک درباره زبان و کارويژه هاي آن را مورد ترديد قرار داده و چالش هاي جدي تازه يي در برابر همه انواع سوژه ها و جريان هاي «زبان بنياد» برانگيخته است. مورخان نيز طبعاً به دليل ترديدهاي هميشگي خود بابت «نظريه» و «رويکردهاي تئوريک - تحليلي» نمي توانند در معرض چالش هاي زبان شناختي قرار نگيرند و از تاثير تبعات آن مصون بمانند.

-از اين روي و با توجه به فرمايش شما وضعيت مطالعات زباني در حوزه تاريخ به چه نحوي خواهد بود؟

اتفاقاً در حوزه تاريخ، مطالعات زباني بيانگر آن است که بخش اعظم واقعيات يا فکت هاي مورد تجربه ما قبل از هر چيز عملاً توسط زبان تعيين، تدوين و قالب ريزي مي شوند. به همين خاطر زبان تنها به توصيف يک رويداد يا يک وضعيت از قبل موجود و مسلم و بديهي اکتفا نمي کند بلکه به تعيين و ترسيم ساختار و کارکردهاي آن نيز مبادرت مي کند. تفسير وقايع تاريخ از منظر زبان يا رويکرد به تاريخ و تحليل پديده ها و فکت هاي تاريخي بر مبناي پارادايم چرخش زباني مويد آن است که مواضع آنان، به ويژه اين عقيده را که «تاريخ اساساً فاقد هرگونه واقعيت مستقل و عيني است»، مورد انتقاد قرار مي دهد. به عقيده التون ديدگاه هاي نهيليستي شارحان پسامدرن تز چرخش زباني تبعات و پيامدهاي مخربي براي گفتمان ديرپاي تاريخ به همراه دارد و سبب آشفتگي و گسست هاي خطرناکي در حوزه هاي نظري تاريخ خواهد شد و در اين رابطه به اين استنتاج نهيليستي آنان اشاره مي کند که «آموزش و پرورش مناسب - آموزش حرفه يي و تخصصي - در برخورد با مدارک تاريخي حذف خواهد شد. ارتباط يا تماس واقعي و آگاهانه با آثار و بقاياي گذشته بايد مردم را از شر اين ياوه سرايي هاي فلسفي نجات بخشد.»

-در کتابي که شما از کيت جنکينز به نام باز انديشي تاريخ ترجمه کرده ايد، يا به طور کلي در ساير آثارش به نظر شما جنکينز چگونه به اين انتقادات پاسخ داده است؟

البته جنکينز به طور مشروح در کتاب خود به اين انتقادها پاسخ داده است. وي اين مواضع را در سطح کلي ناشي از سوء برداشت هايي مي داند که در خصوص ماهيت «متن گرايي» صورت مي گيرد. به زعم جنکينز اين منتقدان نيز مرتکب همين اشتباهات شده اند. وي بر اين مبنا در چهار مورد اساسي به رد انتقادات مطرح شده مي پردازد. نخست اينکه به عقيده وي استدلال هيچ يک از پست مدرنيست ها - توني بنت، فرانک انکر اسميت و حتي استدلال ژان بودريار - منکر وجود مادي گذشته يا حال نيست. هيچ يک از شارحان و نظريه پردازان پست مدرن حتي براي لحظه يي هم اين نکته را مسلم فرض نمي کنند که در واقع يک دنياي عيني و واقعي مستقل از اراده انسان ها و مستقل از بسترها و مناسبات اجتماعي، اقتصادي و سياسي در «خارج» وجود دارد که مدت هاي مديد از پيش وجود داشت و داراي يک گذشته است. آنان به هيچ وجه منکر عليت نيستند و معتقدند دنياي مذکور نتيجه يا معلول عللي است که به عنوان «علل»، حالت هاي ذهني فعلي خود را شامل نمي شوند. دنياي عيني و واقعي که از قضا موضوع اصلي مطالعه تاريخ نيز محسوب مي شود يک برساخته اجتماعي و حاصل و محصول تاثير و تاثرات متقابل در دل مناسبات روزمره اجتماعي است. به عبارت ديگر با توجه به اين مفروض ها، به تصريح جنکينز پست مدرنيست ها آدم هاي ايده آليست نيستند. دوم اينکه بنابراين نه تنها در پست مدرنيسم هيچ فرضي مبني بر عدم وجود يک گذشته واقعي و عيني ديده نمي شود، بلکه بر اين نکته تاکيد مي شود که گذشته عيني و واقعي تنها از طريق متون و به منزله نوعي «قرائت» قابل دسترسي و قابل فهم است. سومين نکته يي که جنکينز بر آن تاکيد دارد اين است که نمي توان منکر اين واقعيت شد که اگر تفسير مورخ از گذشته را نتوان براي تحقيق و بررسي دقيق درباره خود گذشته به کار گرفت، در آن صورت به هيچ وجه نمي توان تفسير يا ارزيابي مورخان را مورد بازبيني قرار داد مگر با توسل به تفسير يا ارزيابي مورخان ديگر، يعني به گونه يي متن مند با توسل به ارزيابي واحد. بر اين مبنا، وي بار ديگر تاکيد مي ورزد برخلاف پندار لارنس استون و گابريل اشپيگل از بين رفتن ماديت نشانه هاي زباني به هيچ وجه به معناي از بين رفتن تاريخ نيست. تاريخ در مقام يک رشته، همانند بسياري از رشته هاي همجوار در علوم انساني و علوم اجتماعي، متکي به نشانه هاي زباني است که ماديت آن همواره در تغيير است. اين نکته در واقع در خصلت و سرشت خود بيانگر فحواي مورد نظر مارکس از ماديت متن تاريخي و بنابراين وامدار نظريه مارکسي تاريخ است. اکنون به وضوح مي توان ديد تاريخ جرياني متني يا متن مند و بافتاري است و همواره نيز چنين بوده است.

چهارم، با توجه به انتقادهايي که از ديدگاه روش شناسي مارکسيستي (ساختاري) در تحليل مفهوم گذشته در مخالفت با متن گرايي و چرخش زباني وارد شده است (به ويژه توسط اليزابت فاکس - جنوويز) جنکينز اظهار مي دارد اگر اين منتقدان (فاکس - جنوويز) فکر مي کنند متن گرايي مانع پرداختن آنان به تاريخ «ساختاري» مي شود، در آن صورت بايد گفت آنان اساساً متوجه اين نکته مهم نشده اند که متن گرايي اساساً روشي براي کار با تاريخ (تاريخ ورزي) يا پرداختن به تاريخ نيست. اين نکته حائز اهميت تعيين کننده يي است، زيرا کاري که متن گرايي صورت مي دهد عطف توجه به «اوضاع متني» است که طي آن کليه آثار تاريخي خلق مي شوند و دانش يا معرفت تاريخي توليد مي شود. متن گرايي اين امکان را فراهم مي کند که کليه رويکردهاي روش شناختي مختلف اعم از مارکسيستي، تجربه گرا، پديدار شناختي، هرمنوتيک و ... همچنان به کار خود ادامه دهند، با اين تفاوت که بايد اين پندار ايده آليستي را کنار بگذارند که داراي منظومه معرفت شناسي خاص و معيني براي خود هستند. متن گرايي امکانات و گستره فراخ دامني براي قابليت تامل در برابر موانع فهم تاريخي ايجاد مي کند. لذا جنکينز، با تاسي به هيدن وايت، نتيجه مي گيرد متن مندي يک وضعيت است (همانند پست مدرن که به زعم ليوتار يک وضعيت محسوب مي شود) که درون تاريخ همه افراد حضور دارد و عمل مي کند؛ لذا تصور تاريخ بدون متن يا تصور اينکه تاريخي «متني» يا «متن مند» نباشد امري غيرممکن است. متن مندي تنها بستري است که تاريخ در آن معنا پيدا مي کند، صورت مي گيرد و عمل مي کند.
احساس مي کنم ديدگاه هاي جنکينز و مانسلو شباهت زيادي با هم دارند و هر دو بر اعمال نظرات و چشم اندازهاي فلسفي پست مدرن در مورد رشته تاريخ اشتراک نظر دارند. اما نمي توانم به تفاوت هاي آنها با هم پي ببرم. به نظر شما آيا ديدگاه هاي آنها با هم تفاوت دارد، و اگر دارند اين تفاوت ها در کدام يک از ساختارهاي آثار و عقايدشان نهفته است؟

دقيقاً همين طور است. همان طور که گفتيد ديدگاه هاي جنکينز و مانسلو شباهت زيادي با هم دارد و هر دو بر اعمال نظرات و چشم اندازهاي فلسفي پست مدرن در مورد رشته تاريخ اشتراک نظر دارند. منتها لحن رويکرد و سبک نگارش جنکينز به مراتب سرسختانه تر است و پاره يي از وجوه «تاريخ» پست مدرن را که مانسلو در برخي موارد در بيان آنها يا در اقامه و استفاده از آنها ترديد دارد يا صرفاً گذرا از آنها رد شده است، به گونه يي قاطع تر و روشن تر بيان مي کند. اما تفاوت اصلي کار اين دو متفکر در آن است که جنکينز صراحتاً هم نقد پست مدرن از تاريخ «سنتي» و هم جانشين فرضي آن(تاريخ مدرن) را سياسي مي کند، به تعبير ديگر با به کارگيري عناصر پست مدرن در بستر تئوريک و پراتيک سياسي و با توجه به کاربست هاي سياسي معين به نقد تاريخ سنتي و جانشين مفروض آن (تاريخ مدرن) مي پردازد. جنکينز در نقد جريان عمده تاريخ، مانند مانسلو و ديگران، از استلزام هاي منفي و نگره ها يا مواضع سلبي متنوع پست مدرن نظير ضدماهيت گرايي، ضداصالت بازنمايي، ضديت با غايت شناسي و ضدبنيان گرايي استفاده مي کند.

به هر حال مواضع مذکور با چالش هاي زيادي از منظرهاي متفاوت روبه رو شده است. انتقادات و مخالفت هاي تند و شالوده شکنانه پست مدرن عليه وجوه مختلف تاريخ به چالش هاي مذکور دامن زده است، به طوري که بسياري از مورخان در برابر اين جريان و همين طور در برابر روند فروپاشي يا تضعيف تاريخ مواضع تندي اتخاذ کرده اند. نکته در خور توجه اين است که جنکينز در يک تقسيم بندي و شرح مواضع، مورخان مختلف را با توجه به نوع نگرش و رويکرد ايجابي، سلبي يا بي طرفانه آنان در برابر گفتمان هاي تاريخ پست مدرن به پنج گروه اصلي رده بندي مي کند. از دو گروه به عنوان مورخان راديکال و از دو گروه به عنوان مورخان سنتي و از گروه پنجم به عنوان مورخان بي طرف يا بينابيني ياد مي کند. گروه اخير هم به نکات مثبت و هم به نکات منفي قرائت پست مدرن از تاريخ توجه دارند. مشروح اين مواضع پنج گانه را در مقدمه کتاب آورده ام.

-با توجه به فرمايش شما احساس مي شود کتاب باز انديشي تاريخ دقيقاً در همين حال و هوا نگاشته شده است. اگر امکان دارد قدري براي خوانندگان از کتاب باز انديشي تاريخ بگوييد.

دقيقاً همان طور که اشاره فرموديد کتاب بازانديشي تاريخ با توجه به چنين حال و هواي نظري و تحليلي و با عنايت به بسترهاي گفتماني متنوع و چالش برانگيزي که شرح آن گذشت، به رشته تحرير در آمده است و از اين منظر، مقدمه و مدخلي است بر رشته تاريخ و جايگاه تاريخ ورزي در دنياي پسامدرن. چشم اندازي که جنکينز با عنايت به آن به تحرير کتاب خود پرداخته است حاصل درک تجربيات وي از نوعي چالش پساتجربه گرايانه در برخورد با تاريخ است. شايد کار جنکينز را بتوان به تعبير آلون مانسلو حاصل نوعي تغيير و تحول در فضاي تفکر تاريخي و پژوهش هاي تاريخي دانست که از دهه 1960 به بعد آرام آرام در بسياري از محافل دانشگاهي امريکاي شمالي و اروپاي غربي رخ داد؛ بسط و تکامل نظريه ها و رويکردهاي علوم اجتماعي و پيدايش گرايش هاي مختلف و متعدد در مطالعات تاريخي به ويژه گرايش «تاريخ اجتماعي» که بعدها در مقام يک رشته مستقل جانشين سازه گراي «تاريخ سياسي و اقتصادي» بازسازه گرا شد. در سال هاي دهه 1970 ظهور برخي آثار در حوزه نظريه تاريخ، مانند کتاب مهم و تاثيرگذار هيدن وايت با عنوان ويژه و بديع فراتاريخ؛ تخيل تاريخي در اروپاي قرن نوزدهم (1973)، تاثير چشمگيري بر نسل جوان آن ايام يعني کساني چون کيت جنکينز و آلون مانسلو، گذاشت که هنوز دوران دانشجويي خود را در مقطع فوق ليسانس سپري مي کردند؛ تاثيري که نتيجه آن اندکي بيش از يک دهه بعد به بار نشست و از دل آن نسل نظريه پردازاني چنين کارآمد سربرآوردند. کتاب وايت در مقام يک اثر کلاسيک رهگشاي بسياري از جريان هاي شالوده شکن و «پساگرا» در حوزه هاي سه گانه تاريخ شد. کتاب مذکور گرچه پيشگام نوعي بازانديشي درخصوص تاثير نگارش و ساختار و ترکيب بندي ادبي در گفتمان تاريخ و بيانگر نقش و جايگاه عناصر ادبي سازنده تاريخ محسوب مي شود، در حقيقت بيانگر يک انقلاب کپرنيکي در تاريخ نگاري و نظريه تاريخ به ويژه از لحاظ ايجاد نوعي «چرخش زباني تاريخي»، در سه دهه آخر قرن بيستم به شمار مي رود. با اين حال، ارزش و اعتبار سرنوشت ساز آن تا سال هاي آغازين دهه 1980 شناخته نشده بود و تازه اين اواخر بود که به منزله اثري حاکي از ايجاد چرخش زباني در تاريخ و انقلاب کپرنيکي در نظريه تاريخ مطمح نظر واقع شد.

اجازه دهيد کمي به معرفي نويسنده کتاب و اثر حاضر بپردازم. پروفسور کيت جنکينز استاد ارشد نظريه تاريخ در کالج دانشگاهي چيچستر در بريتانيا و صاحب تاليفات متعددي در حوزه تاريخ نگاري و نظريه تاريخ به ويژه از منظر ژانر پست مدرن است که در مقدمه خود به تعدادي از آنها اشاره کرديم. وي در پروژه تحقيقاتي حاضر به شيوه يي نسبتاً بديع به بررسي و تحليل مهم ترين و محوري ترين پرسش هاي مطرح در حوزه هاي سه گانه فلسفه تاريخ، روش شناسي در تاريخ و تاريخ نگاري پرداخته است. و ضمن بحث در خصوص چيستي و ماهيت تاريخ به تفاوت ها و مرزهاي بين «گذشته» و «تاريخ» اشاره مي کند. به همين خاطر، چند پرسش اصلي را در کانون توجه خود قرار مي دهد، از جمله اينکه ؛ «آيا مي توان گفت واقعاً چه چيزي در گذشته اتفاق افتاده؟»، «منظور از فکت هاي تاريخي چيست؟»، «شواهد تاريخي کدامند؟»، «غرض در تاريخ چيست؟» و آيا «تاريخ علم است يا هنر؟»

جنکينز در اين کتاب ضمن بحث درباره تاريخ به عنوان رشته يي مناقشه برانگيز به معرفي و تبيين تازه ترين رويکردها و گرايش هاي نوظهور در تاريخ نظري و به ويژه بررسي تاثير پست مدرنيسم در تاريخ نگاري مي پردازد. استدلال در مخالفت با رويکردهاي مبتني بر تخصص گرايي و دفاع از رويکرد روش شناختي در تحليل و تبيين وقايع تاريخي مضمون اصلي بحث جنکينز است. وي با عنايت به ظهور و حضور پاره يي جريان ها و گرايش هاي مهم و تاثيرگذار در فلسفه، نظريه ادبي و فرهنگي، نقد ادبي و فرهنگي، نظريه اجتماعي، و نظريه انتقادي و با توجه به تاثير آنها بر حوزه هاي سه گانه تاريخ، ضمن ژرف نگري در آنها و بهره جستن از دستاوردهاي نظري آنها بر اين تز مهم و بنيادين شالوده شکنانه تاکيد مي ورزد که «تاريخ بايد از پويش ديرپاي خود براي دست يافتن به حقيقت عيني درباره گذشته دست بردارد و هر گونه تلاش بي ثمر در اين راه را کنار بگذارد و با فرآيندهاي مختلف توليد خود از در آشتي درآيد.» بنابراين به زعم وي هدف از طرح پرسش ها در گفتمان تاريخ اساساً برانگيختن دريافت ها و بينش هاي تاريخي انتقادي و تشکيکي در خوانندگان و مخاطبان تاريخ است تا بلکه از اين رهگذر بتوان گامي به سوي فهم تازه يي در خصوص پرسش هاي ماهوي بديلي در کنار پرسش هاي مفهومي پيشين برداشت، يعني اين پرسش که «تاريخ و تاريخ ورزي در دنياي پست مدرن چيست و چه مي تواند باشد؟» جنکينز در اين راستا، علاوه بر سوال هاي فرعي متعدد، هفت پرسش اصلي مطرح کرده که هر پرسش خود شامل چند پرسش فرعي است، و سعي کرد با پاسخ دادن به آنها سيمايي از وضعيت تاريخ و تاريخ ورزي در دنياي پست مدرن ترسيم کند. اول- در باب حقيقت و جايگاه آن در گفتمان تاريخ؛ اينکه آيا مي توان به شناخت حقيقت گذشته نائل آمد؟ اساساً امکان چنين شناختي وجود دارد؟ وانگهي آيا هدف بررسي ها و مطالعات تاريخي آن است که به شناخت حقيقت دست پيدا کنيم؟ جنکينز در پاسخ به پرسش هاي مذکور مي کوشد تا در بستر گفتمان نظري پست مدرن و با تکيه بر رويکرد شالوده شکني به عنوان چارچوب متدولوژيک نشان دهد که پاسخ به اين سوال ها علي العموم منفي است، براي مثال نيل به شناخت حقيقي امري غير ممکن است. به اين منظور، وي به دلايل سه گانه معرفت شناختي، روش شناختي و ايدئولوژيک اين امکان ناپذيري اشاره مي کند.

دوم- در باب واقعيات (فکت ها) و تفسير آنها؛ آيا تاريخ پيکره يي مرکب از فکت هاي عيني است، يا اينکه صرفاً تفسير و نقد و نظر است؟ رابطه ميان ارزش و فکت تاريخي چيست؟ مساله تمايز يا تقابل فکت و تفسير - که از نيمه نخست قرن نوزدهم به بعد با طرح مرحله تفکر علمي يا پوزيتيويسم توسط اگوست کنت به عنوان آخرين مرحله در روند تکامل انديشگي بشر (دو مرحله ديگر آن به ترتيب مرحله تفکر رباني و مرحله تفکر فلسفي) ارائه و در قرن بيستم به طور جدي و در سطح گسترده دنبال شد- تلقي هاي مختلفي را در حوزه هاي دانش در پي داشت و به تبع آن پيامدهاي خاصي را نيز به دنبال داشت، از جمله نفي قضاوت هاي ارزشي در علوم اجتماعي به پيروي از علوم طبيعي و تجربي؛ يا اين استلزام که اگر علوم انساني و علوم اجتماعي (منجمله تاريخ) مي خواهند در زمره علم قرار بگيرند، بايد در کاربست هاي خود از الگوها، روش ها و قانونمندي هاي رايج در علوم تجربي تبعيت کنند. به طريق اولي، نخستين گام در اين راه جدا کردن واقعيات از ارزش ها و دخالت ندادن قضاوت هاي ارزشي در جريان مطالعات، تحقيق ها و پژوهش ها و فکت ها است. به ساير پرسش ها تيتروار اشاره مي کنيم؛ سوم- در باب غرض، غرض چيست؟ آيا گريزي از آن هست...؛ چهارم- در باب همدلي در تاريخ و امکان بيان احساس مشترک و نقش آن در تاريخ نگاري؛ پنجم- در باب نقش منابع در تاريخ نگاري؛ ششم- در باب نقش مقولات دوگانه در تاريخ و بالاخره هفتم- در باب ماهيت گفتمان تاريخ؛ آيا تاريخ علم است يا هنر. درباره اين پرسش ها نيز در متن مقدمه در کتاب به تفصيل صحبت کرده ام.

-به اگوست کنت و پوزيتيويسم اشاره کرديد، با توجه به اينکه کنت تحت تاثير نهضت روشنگري ضمن طرح مراحل سه گانه تکامل معرفت و دانش انسان، تاکيد داشت که تنها مرحله آخر با فکت ها و مناسبات عيني سروکار دارد، نظر شما در اين باره چيست؟

معتقدم به دنبال تسري نظرات کنت به حوزه هاي مختلف علوم اجتماعي و علوم انساني توسط ديگر نظريه پردازان پوزيتيويست، اين استدلال که اين دو حوزه بايد تابع قواعد و چارچوب هاي روش شناختي علوم تجربي و طبيعي باشند، شدت و قوت بيشتري يافت و بحث جدايي واقعيت - ارزش به عنوان مهم ترين قاعده در دستور کار قرار گرفت. اساس اين استنتاج ها پيشاپيش بر دو استدلال استوار بود؛ نخست اينکه، هر حکمي که به لحاظ عقلاني قابل توجيه و به لحاظ منطقي قابل دفاع باشد، قطعاً از نظر علمي نيز قابل اثبات است. دوم اينکه، فلسفه غير از تصديق و تاييد استفاده دقيق و منطقي از زبان که اين نيز خود تنها به مدد زبان ممکن است، نمي تواند کار ديگري صورت دهد. نظرات کنت و پوزيتيويست ها بعدها توسط اعضاي حلقه وين و پوزيتيويست هاي منطقي بسط و گسترش بيشتري يافت و در علوم اجتماعي و انساني نيز تاثير ژرفي نهاد. گرچه چالش ها و انتقادهاي تندي نيز عليه آن به عمل آمده است. در سه دهه اخير نيز برداشت و نگرش خاصي توسط متفکران پست مدرن، منجمله کيت جنکينز، از مقوله جدايي فکت و ارزش به عمل آمده است. وي با طرح مساله تمايز واقعيت (فکت) و تفسير اين معنا را مد نظر دارد که؛ آيا چيزي به نام واقعيات تاريخي وجود خارجي دارند، به گونه يي که مثلاً قادر به شناخت آنها باشيم؟ يا اينکه خير، تاريخ چيزي نيست جز مشتي تفسير؟ به زعم او جواب اين پرسش از يک نظر مثبت است؛ ما با چيزهايي سروکار داريم که به صورت واقعه در «گذشته» رخ داده اند و به لحاظ واقع عينيت دارند. اما اين فکت ها گر چه حائز اهميت هستند، ولي در بيان بي شمار موضوعات و پرسش ها و مسائل گسترده تر، «حقيقي» ولي پيش پا افتاده و خالي از لطفند. در مجموع بخش اعظم پاسخ هايي که جنکينز به اين سوال ها داده است بر مبناي فلسفه شک گرايي و نگرش نسبيت انديشانه استوار است و نشات گرفته از رويکرد پست مدرنيستي و شالوده شکنانه وي در برخورد با موضوعات مربوط به چيستي و چرايي تاريخ، ماهيت، خاستگاه، کارويژه ها و رسالت آن است. وي همه اين موارد را برمبناي يک رشته علل سه گانه معرفت شناختي، روش شناختي و عقيده شناختي بررسي و تحليل مي کند.

- بنده ديگر سوالي به نظرم نمي رسد. خيلي متشکرم که دعوت ما را پذيرفتيد. آيا مايل به جمع بندي بحث هستيد؟

بنده هم تشکر مي کنم، اگر مايل به جمع بندي نهايي هستيد بايد بگويم که استدلال ها و بحث هاي نويسنده در پروژه «بازانديشي تاريخ»، در نقطه مقابل رويکردهاي تخصصي و مبتني بر مهارت ها و رويکردهاي هنرگونه در برخورد با تاريخ قرار دارد و در مقابل از رويکردهاي روش شناختي در تحليل و تبيين فکت هاي تاريخي حمايت مي کند. لذا با استمداد از جريان هاي روش شناختي سه دهه اخير در فلسفه، نظريه ادبي، نظريه انتقادي، سياست، نظريه اجتماعي و ساير حوزه ها به ترسيم چشم انداز تازه و بسيار گسترده براي تاريخ پرداخته و عقيده دارد در اين عرصه پرتنوع، نسبي، سيال و مدام در حال تحول تاريخ و مورخ بايد از روايت هاي کهن و کلان گذشته دست بردارند و در عوض با فرآيندهاي توليد تاريخ در دنياي پسامدرن کنار آيند و با آن به توافق برسند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:44  توسط محمد میلانی  |