خيلي متشکرم از اينکه دعوت من را براي اين گفت وگو پذيرفتيد. در واقع با يک بحث کلي به نام سنت ترجمه متون فلسفي در ايران به زبان فارسي در خدمت تان هستم. کاملاً واضح است که سنت فلسفي و سنت ترجمه متون فلسفي ما يک سنت طولاني تاريخي است که اين امر به قرن هاي دوم و سوم هجري قمري بازمي گردد که ايراني ها به تبع اسلام يا فرهنگ خودشان يا حتي فرهنگ يوناني با اين معارف آشنا شده بودند. با احترام به اين قضيه و با در نظر گرفتن اين فضا دوست دارم توضيحي کلي هم در باب فضاي سنت ترجمه فکري خودمان در اين دوره ها بفرماييد. مي خواهم دوره معاصر خودمان يعني 50 ، 60 سال گذشته را برايمان تبيين کنيد که چه مولفه ها و شاکله هاي بارزي را مي توان براي آن متصور شد، يا اينکه کدام مقتضيات زماني و اجتماعي ما در سير تاريخي اين سنت موثر بوده تا سير تاريخي اين سنت به اکنون رسيده؟
بنده هم از شما متشکرم. بايد عرض کنم تاريخ ترجمه متون فلسفي در ايران را مي توانيم به دو دوره مهم تقسيم کنيم، البته با فرض يک پيش دوره کوتاه. دو دوره مهم همان طور که شما هم گفتيد يکي در اوايل قرون اسلامي يعني از قرن دوم تا چهارم است که يک سنت درخشاني را در متون فلسفي شکل داده و دوره دوم هم طبعاً دوره معاصري است که حدوداً از 150 سال اخير آغاز شده است و تا حال هم ادامه دارد.
-دوره اول چه دوره يي است و چه شاخصه هايي دارد؟
البته همان طور که گفتم يک پيش دوران داريم که در واقع مي توانيم آن را هم جزء تاريخ ترجمه متون فلسفي بدانيم. اين امر از صدر اسلام در ايران شروع نمي شود بلکه اندکي به عقب بازمي گردد يعني ما شايد در اواخر دوره ساسانيان به طور جدي شروع کرديم تا آثار فلسفي را به زبان پهلوي ترجمه کنيم، به خصوص در دوره انوشيروان که به علت فشاري که دولت روم بر فيلسوفان يوناني وارد کرده بود حتي چند تن از فيلسوفان مشهور آتن مدتي به ايران آمدند و ما در آن دوره با آثار ارسطو آشنا شديم و بخشي از کتاب منطق و بخشي از کتاب متافيزيک ارسطو به زبان پهلوي در حدود اواخر قرن پنج و اوايل قرن ششم ترجمه شد. در واقع اطلاعات زيادي از آن دوره نداريم. تنها از يک شخصيت مي توانم نام ببرم به نام پولس فارسي که به احتمال زياد منطق ارسطو را از سرياني يا يوناني به پهلوي ترجمه کرده بود. اين ترجمه ظاهراً در دست ابن مقفع بوده که بعد از اسلام آن را به عربي برگردانده است. اين امر نشان مي دهد علاقه به ترجمه فلسفي ديگران و آشنا شدن با معارف عقلي از آن دوره در ايران شکوفا شده است. اما دوره اوج شکوفايي آن البته مربوط به دوره بعد از اسلام است. با گذر از قرن دوم و در دوره حکومت عباسيان نهضت بسيار درخشاني براي انتقال علوم و معارف ديگران از جمله هندي ها، ايراني ها، يوناني ها و سرياني ها به جهان اسلام پيدا شد که بدون ترديد ايراني ها در آن نقش اول را داشتند. در دوره مامون و شايد اواخر دوره هارون الرشيد براي کار ترجمه موسسه يي درست شد. بعداً اشاره مي کنم که چرا در دوران دوم ترجمه مثل دوران اول اينقدر موفق نبوديم. موسسه يي ساخته شد به نام بيت الحکمه که مي شود دارالترجمه هم آن را ناميد که در آنجا آثار دانشمندان جهان به ويژه دانشمندان يوناني را به زبان عربي ترجمه مي کردند. فلسفه هم در قديم به معناي مجموعه معارف بشري بود. از اين منظر ترجمه بالاخص آثار يوناني آغاز شد. همان طور که گفتم بخشي از آثار هندي نيز در اين دوره ترجمه شد. اين دوره، دوره خيلي موفقي بوده چرا که با برنامه ريزي سعي شد متون اصلي به طور کامل به زبان عربي ترجمه شود. شايد در مدت حدود يک قرن کمتر کتاب مهمي بوده که به دست مترجمان تواناي آن دوره ترجمه نشده باشد. بنابراين متفکران خود ما و متفکران اسلامي در واقع از قرن سوم هجري متوني را در اختيار داشتند که به مدد آنها مي توانستند خودشان بينديشند و در واقع بازآفريني کنند يا خلاقيت داشته باشند چون آنچه مي خواستند به زبان خودشان در دست داشتند و با آن آشنا بودند. آن دوره، دوره خيلي درخشاني بود که در عالم فلسفه با حضور کندي و کمي بعد فارابي شروع شد و اوجش به ابن سينا رسيد. در واقع فاصله ابن سينا با اولين ترجمه ها 150 سال بيشتر نبود.
-پس در واقع ابن سينا ديگر نيازي به يادگيري زبان يوناني نداشت.
دقيقاً زماني بود که ابن سينا نيازي نداشت زبان يوناني ياد بگيرد چون تقريباً همه آثار به زبان عربي در اختيارش بود. به هر حال اين تجربه موفقي بوده و شايد ما بتوانيم براي دوره خودمان از آن درسي بگيريم.
-موفقيت آن دوره به چه عواملي متکي بود؟
موفقيتش به نظر من چند عامل داشت؛ اول اينکه فکر مي کردند اين کار، کار فردي نيست بلکه نياز به نظام مندي و برنامه ريزي دارد. شايد اين برنامه را هيچ وقت نريختند ولي در پس ذهن شان برنامه يي بر اين اساس بوده که به طور جدي اين کار را دنبال کنند. در کنارش حمايت دولت خيلي مهم بود يعني دولتي وجود داشت که پشتيبان اين امر بود و در کارش هم استمرار داشت. مجموعه تمام اين قضايا به اضافه کنجکاوي که در اوايل اسلام در جهان ايراني پيدا شده بود باعث شد اشتياقي براي آشنايي با فرهنگ بيگانه پيدا شود. در آن دوره نوعي آزادمنشي و تساهل و تسامح در همه حوزه ها ديده مي شد که مجموعه اينها باعث شد پروژه يا برنامه ترجمه متون علمي و فلسفي با موفقيت انجام شود، به طوري که بعد از 100 و150 سال کتابي مهم نبود که به زبان عربي ترجمه نشده باشد. بنابراين متفکران ما نيازي نمي ديدند که به کار ترجمه تازه يي بپردازند. ترجمه از آن دوره به بعد کم کم قطع شد و گسستي از آن زمان تا دوران مدرن در فرهنگ خودمان به وجود آمد. البته در طول اين مدت آثاري از عربي به فارسي ترجمه شد ولي ديگر آن نهضت اوليه که همراه با برنامه ريزي و حس کنجکاوي شديد علمي و فلسفي بود، وجود نداشت. اين در واقع دوره يي است تقريباً کم نظير در سراسر جهان. به يک معني مفاهيم فرهنگ اسلامي از نظر علمي و فلسفي در اين دوره ريخته شد به ويژه در حوزه علم. ترجمه بهترين کتاب هاي پزشکي، کتاب هاي رياضيات، نجوم، داروسازي و در کنار آنها فلسفه که نگاه کلي به امور داشت مربوط به همين دوره اول بوده است. معتقدم اگر بخواهيم در دوره جديد به کار ترجمه بپردازيم حتماً بايد نيم نگاهي هم به دوره قبل داشته باشيم.
-دوره دوم به اندازه دوره اول آن شکوفايي را نداشت به تعبيري به جاي آنکه به يک دوره نظر داشته باشيم بايد به مواردي جزيي تر يعني آثار خلق شده نظر داشته باشيم. اگر با اين تعبير موافق باشيد به نظر شما آيا مي توانيم براي دوره دوم يک مبداء تاريخي متصور شويم؟
بله، ترجمه در دنياي مدرن با صنعت چاپ آغاز شد. يعني در واقع ورود چاپ در زمان فتحعلي شاه آغاز شد که چند سال ديگر دويستمين سال ورود صنعت چاپ به ايران است. چاپ از آن موقع به بعد کم و بيش تحولاتي را ايجاد کرد که اصولاً مصادف با زماني مي شد که ما با فرهنگ مدرن غربي هم آشنا شده بوديم.
در اين دوره علاقه اصلي اول به تاريخ بود. ترجمه هايي که در اوايل دوره قاجاريه يعني اواخر دوره فتحعلي شاه و محمدشاه به خصوص دوره ناصرالدين شاه مي شد، متون تاريخي بود. اساس اين تاريخ هم به جنگ ايران و روس و شکست ايران و احساسي که ما از اين شکست در خودمان حس مي کرديم، بازمي گشت چرا که ما در مقابل چيز تازه يي قرار گرفتيم که تاب مقاومت در برابر آن را نداشتيم و باعث يک حس بيداري در ما شد که آن چيز چيست. براي شناخت آن در درجه اول بايد تاريخ آن را مي دانستيم. از اين رو به شخصيت هاي غربي مثل ناپلئون، پطر کبير، گوستاو سوئدي يعني شخصيت هاي نظامي و سياسي غرب که چه نظري داشتند يا چگونه شخصت هايي بودند، علاقه مند شديم. دومين چيز ادبيات بود. طبيعي است ايرانيان عاشق ادبيات هستند ولي به فلسفه کمتر توجه مي شد، شايد فکر مي کرديم فلسفه چيز تازه يي ندارد که غرب به ما بگويد. فلسفه در ايران هم به هر حال در کل جهان اسلام تنها جايي بود که هيچ وقت خاموشي نداشت. در واقع کانون فلسفي در ايران همواره زنده بود. در باقي مکان ها از قرون ششم و هفتم به بعد شما افول فلسفه را مي بينيد ولي در ايران همچنان فلسفه در حال شکوفايي بود. ما بعد از ابن رشد تحول فلسفي خيلي مهم و درخشاني داشتيم يعني سهروردي با فلسفه اشراقش، سپس فلسفه نظري در عرفان نظري و اوجش هم در مکتب اصفهان به ميرداماد مي رسيد و از همه مهم تر به ملاصدرا منتهي مي شد. بنابراين يک نوعي اطمينان به نگاه فلسفي خودمان داشتيم. ما بيشتر به علم و صنعت، به ويژه صنعت اروپا نياز داشتيم و در واقع ترجمه بيشتر به آن حوزه توجه داشت. بنابراين در اين دوره شما مي بينيد فقط يک کتاب فلسفه به فارسي ترجمه شد يعني اولين کتاب فلسفي که ترجمه شد و کتاب مهمي هم بود، رساله يي از دکارت به نام «گفتار در روش» بود که در آن زمان تحت عنوان «حکمت ناصري» به زبان فارسي ترجمه شد.مترجم کتاب کنت گوبينو وزير مختار فرانسه خودش از متفکران و فلاسفه غرب بود. اين کتاب به کمک يکي دو نفر مترجم به فارسي ترجمه شد و استقبالي هم از آن نشد. ظاهراً ايرانيان متوجه نشدند دکارت چه مي گويد. ايرانيان آن دوره نمي دانستند نگاه و نگرش تغيير کرده است.
-نظر خودتان در اين خصوص چيست؟
به نظر من اشتباه کردند که با اين رساله کار ترجمه را آغاز کردند چون رساله يي فلسفي به اين معنا که مبتني بر استدلال و برهان و منطق باشد، نيست. ما عادت کرده بوديم در فلسفه از اول يک مشکل فلسفي داشته باشيم و آن را اثبات برهاني کنيم، از آن نتيجه بگيريم و از نتيجه آن نتيجه گيري ديگري که همان فلسفه اسکولاستيک و مدرسي خودمان است به مراد برسيم. ظاهراً تنها واکنشي که ايجاد کرد که واکنش کمي هم نبود آقا علي مدرس زنوزي بود که به اين کتاب توجه کرده بود. او سعي کرد با توجه به مباني فلسفه خودش که بيشتر مباني فلسفه حکمت متعالي ملاصدرا است به شبهات اين کتاب پاسخ دهد. ظاهراً متوجه نشده بود در اين کتاب چه گفته مي شود يا در فلسفه مدرن غربي چه نگاه تازه يي پيدا شده است و اين فلسفه با فلسفه گذشته تفاوت پيدا کرده است. بعد از آن خيلي کم با آثار فلسفي برخورد مي کنيد. شايد 70 يا 80 سال من يادم نمي آيد کتاب فلسفي مهمي به زبان فارسي ترجمه شده باشد.
-در رويکرد ما به تفکر غربي جايگاه محمدعلي فروغي به نظر مي رسد جايگاه بسيار خاص و ممتازي باشد. نظر شما در اين خصوص چيست؟
به طور قطع همين گونه است. محمدعلي فروغي با ترجمه آثار افلاطون شروع کرد يعني از فلسفه قديم ولي با نگاه جديد. فروغي حس کرد ما افلاطون واقعي را نمي شناسيم بنابراين چند رساله از افلاطون را ترجمه کرد و اين امر حدوداً 70 يا 80 سال بعد از ترجمه رساله دکارت به زبان فارسي بود. بعد از آن فروغي حس کرد بعد از اين مقدمات يعني شناخت دوباره فلسفه قديم و باستان که ما نيز با آن آشنا بوديم، لازم است ايرانيان با مباني فلسفه جديد آشنا شوند. به خاطر همين ترجمه يي دوباره از رساله دکارت را آغاز کرد. علت آن هم اين بوده که معتقد بود فلسفه مدرن با دکارت و با اين رساله ها آغاز مي شود که درست هم فکر مي کرد. اين رساله کوتاه نياز به مقدمه مفصلي داشت. اين مقدمه کم کم تبديل به سير حکمت در اروپا شد. يعني اولين تاريخ فلسفه يي که در ايران نوشتيم حدوداً 70 سال پيش بود. در واقع کتاب سير حکمت و همراه آن رساله دکارت در ايران به چاپ رسيد. از آن به بعد چند دوره متمايز در ترجمه آثار فلسفي داشتيم؛ يک دوره بعد از شهريور1320 و سقوط حکومت رضاشاه بود؛ دوره يي که آزادي به معناي گسترده رواج پيدا کرد. با اينکه در درجه اول مسائل سياسي مطرح بود ولي اصولاً مسائل فکري هم مطرح مي شد. آن دوره، دوره ورود مارکسيسم به ايران بود که مسائل فلسفي را در عمق جامعه ما مطرح مي کرد. در نتيجه پاسخگويي به اين فلسفه بود که جنبه اجتماعي و سياسي داشت. در کنار آن يک عده از ايرانياني که در خارج از کشور تحصيل کرده و برگشته بودند در اين فضاي باز حس مي کردند بايد با متفکران غربي جدي تر آشنا شوند و به آنچه در سير حکمت آمده است اکتفا نکنند. کم کم دوره دهه 20 يا 30 شروع شد. در واقع از سال هاي 40 به بعد ما به ترجمه متون فلسفي اقبال بيشتري نشان داديم که شروع خوبي بود ولي بدون ترديد اوج ترجمه آثار فلسفي در ايران بعد از انقلاب بود، به ويژه در 20 سال اخير چون در مقايسه با کتاب هاي ديگر و شمارگاني که کتاب هاي ديگر داشتند کتاب هاي فلسفه چنين شمارگاني نداشتند. البته فلسفه و متون اصلي فلسفه در هيچ جاي دنيا مخاطب خيلي گسترده ندارند ولي در ايران با کمال تعجب مي بينيم آثار کانت و هايدگر اگر ترجمه شود فروش اش کمتر از کتاب هاي رمان نيست. ما به جاي اينکه بيشتر درباره فلسفه صحبت کنيم بايد خود فلسفه را بشناسيم و براي اينکه با خود فلسفه غرب آشنا شويم بايد مستقيماً با متون خود متفکران غربي و فلاسفه غربي آشنا شويم. در اوايل کتاب هايي که ترجمه مي کرديم درباره فيلسوفان بود. آثار خود فيلسوفان خيلي کم ترجمه مي شد و اگر هم مي شد انگشت شمار بود.
-چون ما هيچ گاه در خصوص فلسفه با اصل منبع برخورد نمي کنيم. تصور مي کنم جزوه خواني يا در باب فيلسوف شرحي خواندن به جاي اصل آثارش بيشتر مورد توجه ما است.
با کلام شما هم عقيده ام. بهترين مثال هگل است. هگل را ما از طريق کتاب فلسفه هگل استيس به طور جدي شناختيم. اين کتاب، کتابي بود درباره هگل. يعني خود هگل نبود. آن زمان از خود هگل چيزي ترجمه نشده بود بعد از آن سنت ترجمه هگل در ايران باب شد. در دوره جديدتر، دوره يي که در آن هستيم، متوجه شديم همان طور که در دوره اول ما خود آثار ارسطو و افلاطون را ترجمه مي کرديم در اينجا بايد خود آثار دکارت، هگل و نيچه را ترجمه کنيم و در کنار آن کتاب هايي را که درباره اين فلاسفه يا فلسفه آنها موجود است براي کمک به فهم بيشتر انديشه يک فيلسوف، ترجمه يا تاليف کرده و در دست داشته باشيم.
-اگر مايل هستيد به ترجمه کتاب به صورت جزيي تر نظر داشته باشيم. به نظر شما ترجمه متون فلسفي در ايران به چند دسته تقسيم مي شود؟
اولين چيزي که به ذهن مي رسد تاريخ هاي فلسفه است تا شما بدانيد فلسفه چه سيري را پيموده است چون معتقدم تاريخ فلسفه را جز در تاريخ آن نمي شود آموخت و بايد فلسفه را از تاريخ فلسفه بياموزيم. در قديم فکر مي کرديم هيچ ربطي ندارد که فيلسوف در چه شرايطي، چه زماني و در چه جامعه يي است مهم اين بود که چه گفته است. براي ما مساله يي نبود که افلاطون دو هزار سال پيش يا هزار سال پيش بوده يا اصلاً معاصر است، به عنوان کسي که حرفي زده بايد مورد بررسي قرار گيرد. نگاه تاريخي، سير انديشه، سير فکري و حتي پيدايش و سير تحول اصطلاحات؛ تحولي که يک اصطلاح در عالم فلسفه ايجاد مي کند را کاملاً امور مطلق مي دانستيم که از اول همين بودند که هستند و تا آخر هم همين خواهند بود. تحولي که در غرب پيدا شد اين بود که هر چيزي حتي موجود غيرزنده هم سير تاريخي دارد. منظور از تاريخ سير تحول و سير تطور است. از اين رو تاريخ نويسي فلسفه ما از غرب آغاز شد. به يک معنا ما تاريخ نويسي نداشتيم، آن چيزي که ما داشتيم و يوناني ها نيز داشتند، تذکره الفلاسفه بوده. ما چند کتاب راجع به تاريخ فلاسفه قديم داريم ولي وقتي مي خوانيم مي بينيم از اول درباره هر کدام شان کمي صحبت کرده اند، درست مثل تذکره الشعرا يعني مجموعه يي از شرح احوال کوتاه شاعران. تذکره الفقها، تذکره العرفاي ما هم به همين صورت و منوال بوده است. غرضم اين است که در تمام حوزه ها تاريخ آن حوزه يا دوره کمک بسيار زيادي به فهم آن دوره خاص مي کند، از اين رو تصور کرديم اگر بخواهيم با فلسفه غرب آشنا شويم بايد بتوانيم تاريخ هاي فلسفه غرب را بشناسيم بنابراين فروغي شروع به تاليف اين کار کرد بعد از او البته اين کار نشد و متفکران ما بيشتر سعي کردند به ترجمه تاريخ فلاسفه غربي بپردازند. البته بايد بگويم آن سنت تاريخ فلسفه نگاري يا ترجمه تاريخ فلسفه که اتفاقاً هم خيلي مدنظر بود در جامعه ما ادامه پيدا کرد و ما توانستيم چند تاريخ فلسفه را ترجمه کنيم که اين خود بيانگر اين بود که ما در امر ترجمه کتب تاريخ فلسفه کوتاه دست نيستيم. من به چند مورد که داراي اهميت هاي خاص هستند، اشاره مي کنم؛ در کتاب هاي تاريخ فلسفه طبعاً سير حکمت در اروپا بسيار کتاب مهمي است که هنوز هم پس از 70 سال اهميت خاص خود را داراست. خيلي هم عجيب است که بعد از 70 سال ما نتوانسته ايم کتابي اينچنيني را نوشته يا تاليف کنيم. از اين حيث معتقدم حضور اين کتاب در عالم فکري ما واقعه يي بسيار مهم و از اين حيث بسيار قابل ستايش است. يکي از دلايل آن اين بود که فروغي خودش سعي مي کرد بفهمد يعني ابتدا خودش را در مقام خواننده قرار مي داد تا اينکه بتواند نسبت ميان متن و خواننده را به گونه يي برقرار کند که براي خواننده مطالب کتاب حتي اگر هيچ شناختي هم نسبت به فلسفه نداشته باشد، قابل فهم باشد. از سويي ديگر از زباني بسيار شيوا و شيرين و زودفهم استفاده کرده که اين خود مي توانست در القا به خواننده بسيار موثر واقع شود. بعد از اين کتاب، کتاب تاريخ فلسفه ديگري که به زبان فارسي ترجمه و چاپ شد و خيلي هم مورد استقبال خوانندگان عادي و کساني که به مطالعات فلسفي علاقه داشتند، قرار گرفت، که اتفاقاً هم نمي توان آن را کتابي جدي در عالم فلسفه دانست، کتاب تاريخ فلسفه ويل دورانت بود. ويل دورانت نويسنده بسيار خوش قلم و خوش ذوقي است، که از اين حيث هم بسيار مورد توجه و اهميت است. او اين کتاب را براي امريکايي هايي نوشت که چيز زيادي از فلسفه نمي دانستند و مي خواست اين مخاطبان را به فلسفه علاقه مند کند. اين کتاب اتفاقاً در زبان هاي ديگر هم که ترجمه شده بود، بسيار موفق بود و مورد استفاده قرار گرفت. مرحوم دکتر عباس زرياب خويي در سال 1335 اين کتاب را به فارسي ترجمه کرد که ترجمه بسيار شيرين و شيوايي از اين کتاب است. اين کتاب اولين کتابي بود که تاريخ کل فلسفه را تا زمان معاصر به صورت شيوا و شيرين و دلنشين براي خواننده بيان مي کرد. تصور مي کنم اين کتاب اگرچه زياد جدي نيست ولي به عنوان شروع کار و آشنايي مخاطب علاقه مند با اين مفاهيم بسيار پراستفاده است. کتاب ديگري را که مي خواهم مثال بزنم کتاب تاريخ فلسفه غرب اثر برتراند راسل است. راسل خود فيلسوف شهيري بود و کارهاي متنوعي نيز در مقام يک فيلسوف انجام داده است. نجف دريابندري به عنوان يک مترجم ادبي و خوش ذوق ترجمه قابل توجهي از اين کتاب ارائه داد البته خيلي ها معتقد بودند به علت آنکه ايشان بيشتر آثار ادبي ترجمه مي کردند نتوانستند در بعضي از جاها جديت کلام راسل يا حتي مفاهيم فلسفي را به مخاطب برسانند. ولي به هر حال اين کتاب به عنوان يک دوره کامل تاريخ فلسفه يعني از دوره ماقبل سقراط آغاز و تا زمانه ما (قرن 20) را هم دربرمي گيرد. اين کتاب در جامعه غرب هم با عنوان يک کتاب جدي و مهم تاريخ فلسفه اهميت دارد. به دنبال اين تاريخ فلسفه يک دوره کامل تاريخ فلسفه به فارسي ترجمه شد که اميدوارم در همين آينده نزديک کامل شود و آن تاريخ فلسفه کاپلستون است. کاپلستون استاد فلسفه تاريخ در دانشگاه لندن بود، بسيار خوش فکر است و تبحر خاصي در بيان و تبيين انديشه ها دارد. از سوي ديگر او مجموعه مفصلي را هم نوشته. اين کتاب 9 جلدي که تاريخ فلسفه غرب را دربرمي گيرد به عنوان مفصل ترين تاريخ فلسفه يي است که امروزه هم قابل استفاده است آن هم نه تنها در کشور انگلستان بلکه در بسياري از کشورهاي اروپا و جهان که مي تواند در زمره کتاب هاي موفق در اين زمينه باشد. به معناي ديگر اين کتاب قابليت بسياري دارد که کتاب تدريسي يا دانشگاهي باشد که بتوان از آن به عنوان منبعي براي تدريس و درک آکادميک فلسفه در دانشگاه ها استفاده کرد. خوشبختانه اين مجموعه به جز يک جلد کوتاه همه اش به فارسي ترجمه شده است. مخاطبان فارسي زبان به واقع از اين مجموعه 9 جلدي هشت جلد را آن هم با ترجمه هاي مناسب و خوب در اختيار دارند. سواي اين مجموعه کامل چندجلدي چند نمونه تاريخ فلسفه تک جلدي هم به زبان فارسي ترجمه شده است که از آن جمله مي توان به کتاب دنياي سوفي اثر يوستين گوردر اشاره کرد که کتابي بسيار قابل فهم و در عين حال ساده است که براي اقشار مختلف بالاخص جوانان نوشته شده است. اين کتاب با زبان زيبايش خيلي ها را علاقه مند به فلسفه کرده است. در واقع اين کتاب يک بار ديگر از جوان کم سن و سال تا پير ديرسال را متوجه شگفتي هاي جذاب عالم فلسفه کرده است. اين کتاب همان طور که مي دانيد يک بار توسط دکتر حسن کامشاد و يک بار هم توسط دکتر کوروش صفوي به زبان فارسي ترجمه شده که در هر ترجمه بارها تجديد چاپ شده است. چند کتاب جدي تر در اين زمينه وجود دارد که دانش آموختگان فلسفه کم و بيش با اين آثار آشنا هستند و مخاطبان عام و علاقه مندان غيرآکادميک کمتر با اين کتاب ها آشنايي دارند. يکي از آنها اميل برهيه است که همانند تاريخ فلسفه کاپلستون در ميان انگليسي زبانان و فرانسه زبانان داراي اهميت فوق العاده بالايي است. از اين کتاب چندجلدي دوره يونان باستان و قرون وسطي و قرن 17 آن ترجمه شده که اميدوارم بقيه آن هم ترجمه شود و در آينده نزديک اين مهم اتفاق بيفتد چون کتابي بسيار مهم و ارزشمند در بيان تاريخ فلسفه محسوب مي شود. البته متذکر شوم که علت استقبال از اين کتاب ها ترجمه هاي خوب و تخصصي آنها است؛ ترجمه هايي که مانع فهم مطالب فلسفي موجود در کتاب ها نمي شود. اگر بخواهيم به اين مساله به عنوان يک اهميت بنگريم، بايد توجه کنيم که دقيقاً بعدها در ترجمه آثار پست مدرن اين اهميت به يک معضل و مشکل بدل مي شود. مترجم جلد اول اين مجموعه مرحوم دکتر علي داوودي بوده، قسمت قرون وسطي را مرحوم دکتر مهدوي ترجمه کرده بود و دوره جديد آن را جناب آقاي اسماعيل سعادت ترجمه کرده است که همه از مترجمان طراز اول و برجسته عالم فلسفه ما در دوره معاصر به حساب مي آيند. در کنار اين کتاب ها اگر بخواهيم به صورت آکادميک پيش برويم طبعاً خوانندگان تاريخ هاي فلسفه بايد در کنار مطالعات شان چند کتاب فلسفي را نيز بخوانند.
اين کتاب ها به واقع کتاب هاي انديشه هاي فلاسفه است که به آنها کتاب هاي مفاهيم يا کليات فلسفه مي گويند. در اين خصوص نيز من معتقدم خيلي دير به فکر ترجمه کتب کليات فلسفه افتاده ايم. کتابي که در اين خصوص بسيار مهم است و متاسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته، کتاب مقدمه يي بر فلسفه ازوالد کولپه است. اين کتاب را مرحوم احمد آرام در سال 1327 ترجمه کرده است. نويسنده کتاب يکي از متفکران طراز اول اواخر قرن 19 آلمان است و در آن تمام مفاهيم موجود در فلسفه را تحت پوشش قرار داده است؛ از مکاتب فلسفي گرفته تا مفاهيم مهم فلسفي. کتاب تقريباً متعلق به 100 سال پيش است اما هنوز هم بسيار مفيد است و سال ها در دانشکده هاي فلسفه آلمان به صورت خيلي جدي تدريس مي شده است. اين کتاب به عنوان اولين کتاب دانشگاهي بود که تمام دانشجويان کشورهاي آلماني زبان در آغاز دروس فلسفي آن را مي خوانند. ازوالد کولپه در روانشناسي بسيار فرد مهمي بوده البته خيلي زود هم از دنيا رفت. او فلسفه خوانده بود و مقدمات فلسفي را تدريس مي کرد و کتابش هم بسيار با استقبال مواجه شد و در عين حال که علاقه مند به روانشناسي و از بنيانگذاران روانشناسي جديد است، با ديد فلسفه آلمان و با همان دقت آلماني اين کتاب را نوشته است. در واقع با دقت نظر آلماني قرن 19 که محققان طراز اول بودند من هنوز معتقدم اين کتاب از بسياري جهات بر چند کتاب ديگر که به زبان فارسي ترجمه شده است، ارجحيت دارد. تنها اشکالش اين است که متعلق به 100 سال پيش است يعني مفاهيم جديد را در آن پيدا نمي کنيد. کتابي که وقتي من دانشجوي رشته ادبيات بودم و در کلاس هاي درس فلسفي هم حاضر مي شدم، کتاب کليات فلسفه فولکيه بود که دکتر مهدوي ترجمه و تدريس مي کردند؛ کتابي مفصل که مقدمه يي بر فلسفه است. در سال هاي اول همين کتاب را درس مي دهند و با مفاهيم و مکتب هاي فلسفي دانشجويان از طريق اين کتاب آشنا مي شوند. کتاب ديگر کليات فلسفه يي است که مرحوم دکتر مجتبي ترجمه کرده بود. وقتي اين کتاب را با ازوالد کولپه 100 سال پيش مقايسه مي کنيم، مطالب نو و جديد را مي بينيم ولي آن تبحري که در آن کتاب وجود دارد، در اين کتاب کم ديده مي شود. شايد هم براي خواننده امروزي اين کتاب خيلي راحت تر و زودفهم تر نسبت به کتاب کولپه باشد. ترجمه هاي دکتر مهدوي مربوط به 45 سال پيش است که به زبان فارسي ترجمه شده و اين نشان مي دهد چقدر دير براي آشنايي با حتي کليات فلسفه شروع کرديم. براي همين بود که گفتم ما در دوره اخير شکوفا شديم. کتاب ديگر که مردم را به فلسفه بسيار علاقه مند کرد، چون از بيرون هم به حوزه فلسفي نگاه مي کرد،کتاب ويل دورانت تحت عنوان «لذات فلسفه» است. من اين کتاب را به خيلي ها معرفي کردم. حتي آنهايي که فکر مي کنند فلسفه را هيچ وقت نخواهند فهميد، تصور اينکه وارد عالم فلسفي هم شوند را نداشتند ولي با خواندن اين کتاب ديدند که نه، دنياي خودشان است و مي توانند وارد و با آن آشنا شوند. کتاب لذات فلسفه ويل دورانت در کنار تاريخ فلسفه او فکر مي کنم بيشترين کمک را به افراد غيرحرفه يي فلسفه که مي خواستند با اين حوزه آشنا شوند، کرد. نسل امروزي اگر اين دو کتاب را در اختيار داشته باشد، مي تواند در واقع به زبان مادري خودش با فلسفه جهاني يا غربي آشنا شود. در کنار اين کتاب هاي مقدماتي که فعلاً با مقدمات فلسفه آشنا مي شويد بايد کمي جدي تر عمل کنيد. بايد متوني را بخوانيد که خودً فيلسوف ها نوشته اند يعني در جايي بايد ببينيد که خودً آن فرد چه گفته است، بدون واسطه و بدون اينکه کسي به ما بگويد. مثل اين مي ماند که اشعار حافظ را کسي براي ما تعريف کند، اين خيلي فرق مي کند که خود شخص اشعار حافظ را مطالعه کند و با اشعار مانوس شود. در فلسفه هم همين منوال است. فلسفه بسيار به هنر نزديک تر است تا به علم و در اينجا بايد اهتمام شود به ترجمه متون فلسفي و خود فلاسفه نه کتاب هايي راجع به آنها به ويژه در انتخاب بهترين کتاب هايشان. اين چيزي است که در دوره دوم نداشتيم. در دوره اول در صدر اسلام ما هم متون اصلي فلسفي را ترجمه کرديم هم شروح آنها را. اما در دوره دوم بسيار دير اين کار را انجام داديم. هيچ نوع برنامه يي در ايران نبود که لااقل 10 تا از فيلسوفان مدرن را انتخاب کنيم و بگوييم آثار مهم و تک اثر مهم شان چيست و کدام است و اين را با برنامه ريزي ترجمه کنيم. البته اين کار وظيفه گروه فلسفه دانشگاه تهران بود که سابقه 60 ، 70 ساله دارد. هيچ وقت کساني جمع نشدند که بگويند ما يک برنامه ريزي براي ترجمه متون فلسفي داريم. در نتيجه کتاب هاي اصلي بعد از رساله دکارت در زمان ناصرالدين شاه شايد بعد از 110 يا 120 سال اولين کتاب بود که از يک فيلسوف به فارسي ترجمه مي شد. البته در اين زمينه من زياد تحقيق نکردم ولي به احتمال زياد ما اولين بار در سال 1330 کتابي از يک فيلسوف بزرگ ترجمه کرديم و آن هم ادامه پيدا نکرد و کاملاً هم تصادفي بود. حالا من سعي مي کنم اين مساله را با ذکر مثال از چند فيلسوف بزرگ نشان دهم. ببينيد ما يک بار ديگر شروع کرديم که فلسفه يونان را دوباره بخوانيم يعني با نگاه مدرن.در واقع متفکران ما با ارسطو و افلاطون آشنا بودند ولي ما فکر مي کرديم بايد يک بار ديگر آنها را بخوانيم. اين مساله را فروغي هم متوجه شده بود بنابراين اولين کارهايش ترجمه آثار افلاطون بود. البته آثار افلاطون آسان تر است و بعد از آن يعني شايد 20 سال بعد از ترجمه آثار افلاطون تا آنجا که مي دانم دو کتاب مهم به فارسي ترجمه کرد و مورد توجه هم واقع شد؛ يکي «اخلاق اسپينوزا» که در سال 1330 از روسي به فارسي ترجمه شد و از آن کمتر کسي اطلاع دارد آن هم توسط شخصي به نام منوچهر داوري. زماني که ترجمه جديد آقاي جهانگيري از اخلاق را که ترجمه بسيار خوبي است، شايد 30 سال بعد از آن درآمد، فکر مي کردم اولين بار است که اخلاق اسپينوزا به فارسي ترجمه مي شود ولي بعدها فهميدم ترجمه قديم تر از آن هم وجود دارد که سروصدايي نکرد.
ترجمه بدي هم نبود چون هم کامل بود و جايي را حذف نکرده بود هم حواشي اصلاً نداشت برخلاف ترجمه هاي جديد اسپينوزا که در واقع از بزرگ ترين فيلسوف هاي غرب است و به ويژه انديشه هايش با انديشه هاي قديم ما نزديک است و خيلي خوب بود که ما شروع فلسفه را حتي خيلي قبل تر از زمان قاجاريه با اسپينوزا يا لايبنيتس شروع مي کرديم که در واقع خيلي روش بيانش شبيه کتاب هاي فلسفه خودمان است. به هر حال اين کتاب اثر نگذاشت. دومين اثري که ترجمه شد و شهرت پيدا نکرد، کتاب چنين گفت زرتشت نيچه است. مي دانيد همه با ترجمه داريوش آشوري آشنا هستند که ترجمه هاي بسيار شيوا و دلنشيني دارند. با اين همه توجه به نيچه که به نحوي با روحيه ما ايراني ها نزديک است. در همان زمان در سال هاي 1330 يک کتاب از نيچه هم ترجمه شد. در واقع خلاصه يي از يک کتاب به نام «اراده معطوف به قدرت» بود. دکتر هوشيار که استاد فلسفه بودند اين کتاب را از آلماني به فارسي ترجمه کردند و اين کتاب مورد توجه واقع شد و خيلي ها هم معتقدند مهم ترين کتاب نيچه همين کتاب است نه چنين گفت زرتشت و اين تا حدي نشان داد متن فلسفي را مي شود خواند يعني خيلي ها مي ترسيدند مگر مي توانيم اصل را بخوانيم. اول بايد راجع به آن بخوانيم و آشنا شويم البته نيچه قابل فهم تر و شاعرانه براي عامه مردم است.
به هر حال به لحاظ تاريخي فروغي افلاطون را شروع به ترجمه کرد. بعد از يک مدتي نزديک 30 سال هيچ اثري ديگر ترجمه نشد و بعد از آن ترجمه آثار افلاطون در ايران شروع شد. آثار افلاطون همان طور که گفتم، به ادبيات خيلي نزديک است و مباحث فلسفي را به صورت گفت وگو و گفتار مطرح مي کند خواننده را خيلي در صحنه نمايش انديشه ها مي برد. در آن موقع کتاب هاي معروف افلاطون ترجمه شد؛ کتاب جمهوري و قانون و مجموعه آثار راجع به سقراط. در اينجا بايد از مهم ترين مترجم آثار افلاطون نام ببرم؛ آقاي دکتر لطفي که در واقع از باانضباط ترين مترجمان و بهترين آنها در حوزه فلسفه بودند و هدف ايشان اين بود که افلاطون را به ايرانيان بشناساند. اوايل که با آقاي دکتر کاوياني شروع کردند و آثار کوتاه افلاطون را ترجمه کردند و ايشان کار را ادامه دادند تا اينکه مجموعه کامل آثار افلاطون به فارسي ترجمه شد يعني «هفت جلد کليات افلاطون». به ارسطو خيلي کم توجه کرده بوديم در واقع دو تا فيلسوف برجسته جهان باستان نه کل جهان در تمام دوران ها افلاطون و ارسطو و استادشان سقراط است. در آن زمان تا جايي که يادم مي آيد در سال هاي 1340 کتاب سياست ارسطو توسط دکتر مرحوم عنايت ترجمه شد و علاقه ايشان به امور سياسي و اجتماعي بود تا به فلسفه ناب. از ديگر آثار، رساله نفس ارسطو بود که دکتر داودي ترجمه کردند. بعد از ايشان آقاي دکتر لطفي مابعدالطبيعه و سماع طبيعي و اخلاق نيکوماخوس و نيز دکتر شرف متافيزيک ارسطو را ترجمه کرد. متافيزيک ارسطو لااقل سه تا ترجمه قديم عربي داشت يعني فلسفه قديم ما يکي از مهم ترين کتاب فلسفي بوده است. ابن سينا مي گويد 40 بار اين کتاب را خواندم، نفهميدم تا تفسير فارابي را خواندم و متوجه شدم. اين کتاب در سال 1350 براي اولين بار ترجمه شد. اگر ارسطو را با نگاه جديدمان ببينيم، خيلي دير توسط دکتر شرف از يوناني به فارسي ترجمه شد. تاثيري که ترجمه آقاي دکتر لطفي گذاشت، بيشتر بود. ولي به هر حال براي شروع جدي کار فلسفه دوران باستان بايد براي اولين بار از آقاي دکتر شرف نام برد. البته ارسطو مثل افلاطون خيلي خوش شانس نبود که تمام آثارش ترجمه شود و تا الان که 1388 است هنوز بسياري از آثار ارسطو به فارسي ترجمه نشده است. به نظر من خيلي براي جامعه فلسفه ما بد است که ترجمه هاي يکي از بزرگ ترين فيلسوفان جهان را نداريم اگرچه آثار اصلي ارسطو به فارسي ترجمه شده است. کتاب نقد شعر، دو ترجمه خوب از دکتر مجتبي و زرين کوب، اخلاق، سياست و قانون اساسي و در ضمن چيزي را فراموش کردم، مي بينيد که حرف دوباره به فروغي برمي گردد. فروغي متوجه شده بود همان طور که افلاطون را ترجمه کرده بايد ارسطو را نيز ترجمه کند کمااينکه فکر مي کرد به جاي ارسطو کتابي که بسيار متکي به انديشه ارسطو بوده را ترجمه کند، کتابي از ابن سينا. مي دانيد که کتاب شفا بسيار ارسطويي و برخلاف کتاب اشارات و تنبيهات بخش فيزيک اين کتاب کاملاً متکي به ارسطو است. فروغي اين کتاب را از عربي به فارسي ترجمه کرد و با اين ترجمه دو پيام داشت؛ يکي اينکه ما نه تنها نياز داريم که کتاب ها را از فرانسه و انگليسي به فارسي برگردانيم بلکه نياز داريم از عربي به فارسي نيز ترجمه کنيم. نسل آن زمان کمتر ولي امروزه با زبان عربي بيشتر بيگانه اند. فروغي اولين بار متوجه شد شفا را اهل حکمت و کساني که در حوزه هاي درس فلسفه هستند، به عربي مي خوانند ولي براي باقي افراد کتاب شفا قابل فهم نيست. وي کتاب سماع طبيعي را به فارسي ترجمه کرد و فروغي به اين معنا بنيانگذار اين مساله است که افلاطون و ارسطو حتماً بايد به فارسي ترجمه شوند. البته فروغي مي توانست کتاب فيزيک ارسطو را به فارسي ترجمه کند ولي سعي کرد کتاب ابن سينا را ترجمه کند که همان کتاب فيزيک ارسطو است و همين که بگويد ما نياز داريم آثار عربي خودمان را نيز به فارسي ترجمه و به زبان امروزي بيان کنيم، با توضيح و حواشي و با ارائه مطالب اين کتاب ها در واقع نسل امروز را که با حوزه هاي علمي و فلسفي قديم آشنا نيستند، آشنا کند. کتاب ديگري هم دکتر لطفي ترجمه کردند که مجموعه دوجلدي آثار فلوطين است که تاثيرش در ايران به اندازه افلاطون و شايد هم بيشتر باشد. ما فلوطين را به اسم نمي شناختيم ولي انديشه هاي افلاطون و ارسطو را از طريق تفسير فلوطيني اش مي شناختيم يعني از طريق تفسير عرفاني و اشراقي. کتاب مهم او تاسوعات يا نه گانه ها است. اين کتاب تاثير بسيار در فلسفه اسلام گذاشته يعني فلسفه اسلام به يک نحوي نوافلاطوني است. ولي هنوز خلأ وجود دارد، مي شود گفت تازه يعني در 15 ، 20 سال گذشته ادعا کنيم که جهان باستان را لااقل مي شناسيم. راجع به قرون وسطاي مسيحي خيلي کم کار کرديم با اينکه خيلي نزديک فلسفه شان است. اصلاً فلسفه مسيحيت و قرون وسطي به شدت تحت تاثير فلسفه اسلامي است و با همان زبان و نگاه بحث مي کند. يک يا دو جزوه از آکوئيناس بزرگ ترين فيلسوف قرون وسطي ترجمه شده که فکر مي کنم اين توجه بايد خيلي بيشتر شود.
در مورد ترجمه هايي که از آگوستين شده، چه نظري داريد؟
ببينيد کتاب اعترافات آگوستين فلسفي نيست. اين کتاب خواندني مربوط به قرون وسطي هم نيست، بيشتر يک کتاب اوليه مسيحي است. فلسفه در قرون وسطي از قرون 11 و 12 ميلادي آغاز مي شود. اين دوره را قرون وسطي مي گويند و بايد به اين امر توجه کنيم که ما با يک دوره مهمي از تاريخ فلسفه آشنا شديم. علتش هم اين است که فکر مي کرديم هر چه آنها گفتند ما نيز گفتيم، چيز تازه يي ندارند. فروغي هم همين را مي گويد. در سير حکمتش مي گويد اين دوره، دوره يي است که ما نيز داريم ولي امروزه مي بينيم فلسفه جديد اروپا از فلسفه قرون وسطي بيرون آمد. به طوري که شما دکارت را بدون سوآزر نمي فهميد.
-به نظر شما چرا در سنت ترجمه ما به قرون وسطي کمتر بها داده شده يا متخصص کمتري در اين زمينه داشته و داريم؟
به هر حال مقصودم اين است که هنوز هم فکر مي کنيم قرون وسطي ديگر به درد ما نمي خورد. در صورتي که به نظر من قرون وسطي خيلي مهم است براي شناخت، حتي اگر فقط بخواهيم فلسفه مدرن را بشناسيم. پس در اينجا عقب هستيم. در دنياي جديد چند فيلسوف مهم را نام مي برم و تمام اينان کساني هستند که در 20 يا 30 سال اخير ترجمه شده اند. از دکارت جز رساله يي که فروغي ترجمه کرده بود تا 20 سال پيش ديگر چيزي از او ترجمه نشده بود. دو اثر مهمش که يکي اصول فلسفه ترجمه آقاي دکتر منوچهر صانعي و ديگري «تاملات» ترجمه آقاي دکتر احمدي است، در 25 ساله اخير ترجمه شده. به نظر من باقي آثار دکارت به طور جدي بايد ترجمه شود حتي آثار علمي دکارت. دکارت بنيانگذار فلسفه جديد و علم جديد است و اصولاً رساله گفتار در روش را براي اين نوشت که کتاب هندسه اش را بنويسد. در واقع مقدمه يي بود براي کتاب هندسه اش که در رياضيات انقلابي ايجاد کرد. اما در مورد اسپينوزا کمي شانس دارد و آثارش هم کمتر است. خوشبختانه کتاب اخلاق او مهم ترين کتابش است و در 20 سال اخير ترجمه شده است. دو رساله کوتاه نيز دارد که به همت دکتر جهانگيري ترجمه شده است و سعي کرده تمام آثار اسپينوزا را ترجمه کند. دو رساله نيز از ايشان چاپ شده؛ يکي اصول فلسفه دکارت در فهم دکارت است و ديگري تاملات است ولي به نظر من چيزي که از اسپينوزا حتماً لازم داريم «رساله سياست» اوست، به خصوص در شرايط امروزي. او اولين کسي بوده که نقد متون مقدس را مطرح کرده. رساله «دين و سياست» يا «تراکتاتوس» او که ويتگنشتاين عنوان کتابش را از همان گرفت، بايد ترجمه کنيم. اسپينوزا متفکر بزرگي بوده، در مسائل سياسي به خصوص در مساله حکومت و دموکراسي از بزرگ ترين بنيانگذاران اين نظريه بوده است. خيلي ها معتقدند امروزه اين کتاب مهم تر از کتاب اصلي اش «اخلاق» است.
-لايبنيتس، لاک، بارکلي و هيوم چطور؟
اما در مورد لايبنيتس بدون ترديد فيلسوف مهمي است ولي شانسي نداشته. شايد با مذاق ما يا کساني که فلسفه را در حوزه ها يا بر مبناي اصول استدلالي خودمان شرح و منظومه مي خوانيم، بخوانند لايبنيتس از قضا بيشتر اين شکلي است، بيشتر استدلال مي کند مقدمات و منطق برايش خيلي مهم است. منادولوژي لايبنيتس ترجمه شده و يکي دو تا رساله ديگر او کتاب مهم راسل راجع به لايبنيتس به فارسي ترجمه شده است. راسل به لايبنيتس بسيار علاقه مند بود. او در تاريخ فلسفه اش مي گويد من فقط متخصص يک فيلسوف هستم و آن لايبنيتس است، در مورد بقيه معلوماتم عمومي است ولي در مورد لايبنيتس مي توانم بگويم تخصص دارم و حرف دارم چون کارم منطق بوده. به هر حال از لايبنيتس خيلي بيشتر نياز هست که ترجمه شود. اين سه فيلسوف معروف قرن 17 است و به دنبال اينها سه فيلسوف انگليسي که مکتب تجربي را بنيان گذاشتند و تاثيرشان تا حال نيز بسيار زياد است؛ لاک، بارکلي و هيوم. امروزه کساني که انگليسي مي دانند، بيشتر آثار اين سه فيلسوف را مي خوانند. از اينها جز بارکلي که رساله هاي کوتاه دارد هيچ کدام اين دو تا ترجمه جدي از آثارشان وجود ندارد يعني کتاب رساله در فهم بشري لاک که يکي از بنيان هاي فلسفه مدرن است سال ها پيش خلاصه اش را دکتر رضازاده شفق ترجمه کرد که البته ترجمه بدي نيست ولي خلاصه است و اقبالي هم از آن نشد چون اهل فلسفه معتقد بودند رضازاده شفق فلسفه بلد نيست. کتاب معروف هيوم رساله «در طبيعت بشري» را به طور خلاصه آقاي بزرگمهر ترجمه کرده اند و خيلي عجيب است که اين دو کتاب خواندني فلسفي که يک نحله مهم فلسفه جهان غرب را پايه گذاشته و تاثير اصلي داشته، هنوز ترجمه نشده است. البته هابز فيلسوفً فلسفي و نيمه سياسي است که آقاي بشيري به طور خلاصه کتاب ايشان را نيز ترجمه کردند و خلاصه خوبي است يعني چيزهايي که به درد امروز نمي خورد کاملاً حذف شده است و همين متني که ايشان ترجمه کردند . در خارج از کشور تدريس مي شود يعني به متن اصلي پرداخته نمي شود. بعد از اينها به نظر من به بزرگ ترين فيلسوف غرب يعني کانت مي رسيم. در مورد کانت جز اين سال هاي اخير در واقع همين بي اعتنايي را داشتيم. بسيار دير کانت به فارسي ترجمه شد. از کانت اولين کتابي که ترجمه شده، بعد از انقلاب است. آقاي دکتر اديب سلطاني سنجش خرد ناب يا عقل محض را ترجمه کردند البته آقاي خرمشاهي و من نيز با ايشان همکاري کرديم ولي اصلاً متوجه نشديم که چي ترجمه کرده است. به هر حال فعلاً کانت خوش اقبال ترين فيلسوف خارجي در ايران است، امروزه اکثر آثار مهم او به فارسي ترجمه شده، راجع به کانت هم بيش از 30 کتاب، چه نوشته چه ترجمه شده داريم. بسياري از دانشجويان فلسفه در رشته فوق ليسانس و دکترا درباره کانت رساله نوشته اند و اين خيلي اميدبخش است و ما اگر به فلاسفه ديگر نيز همين طور نگاه مي کرديم، لااقل مي توانستيم بگوييم مجموعه ميراث در واقع مکتوب فلسفه غرب را به زبان فارسي به طور شايسته در اختيار داشتيم. کانت سه کتاب اصلي دارد؛ «نقد عقل محض»، «نقد عقل عملي» و «نقد قوه حکم». اين سه کتاب در حوزه هاي مختلف است يکي در حوزه فلسفه ناب و يکي اخلاق و ديگري هنر که خوشبختانه هم به فارسي ترجمه شده و عجيب است که کتاب اخلاق يعني نقد عملي تازه توسط دکتر رحمتي ترجمه شده است که مترجم بسيار خوبي هستند؛ فوق العاده جدي در کارش و در کنار اين کتاب ترجمه ديگري است که تفسير اين کتاب است. به همان حجم در کنارش ترجمه مي کند که آثار کانت را بدون تفسير مشکل مي شود فهميد. دومين فيلسوف فلسفه غرب هگل است. به هگل نيز بسيار دير پرداخته شد و اولين کتابي که راجع به هگل ترجمه شد از استيس بود که دکتر حميد عنايت بسيار خوب ترجمه کردند. اين کتاب فوق العاده با استقبال روبه رو شد؛ زماني که از هگل به فارسي هيچ ترجمه يي نداشتيم ولي يک عده اعتراض کردند که چرا ما هگل را از طريق يک فيلسوف انگليسي پوزيتيويسم بايد ببينيم در صورتي که استيس پوزيتيويسم نبود و هگل هم سال هاي اخير مورد توجه قرار گرفت و قبل از آن دکتر عنايت کار مهمي نيز کرده بود و آن ترجمه فلسفه عقل در تاريخ يعني فلسفه تاريخ هگل بود. دکتر عنايت به فلسفه ناب خيلي علاقه يي نداشت ولي به فلسفه تاريخ علاقه مند بود و اين دو ترجمه در واقع باب هگل شناسي در ايران را گشود. با مرگ ايشان براي مدت ها هگل نيز در واقع محروم شد تا اينکه کم کم به آن توجه شد. و چند اثر کوتاه او به فارسي درآمد، اما مهم ترين کتاب هگل پديدار شناسي روح است.
آقاي دکتر عباديان ترجمه کردند؟
بله آقاي عباديان کتاب پديدارشناسي را اخيراً ترجمه کرده اند. دومين کتاب مهم هگل، دانشنامه فلسفي است که در سه جلد است؛ منطق، فيزيک و متافيزيک. به هر حال، الان بيش از همه به هگل خيلي توجه مي شود و ما هنوز در هگل شناسي خيلي عقب هستيم يعني بعد از کانت، هگل در دهه اخير اين خوش شانسي را داشته که چندين اثر مهم از وي به فارسي ترجمه شود. بعد از هگل شوپنهاور است که فيلسوف مورد علاقه من است، بسيار بدشانس است با اينکه خواندني ترين فيلسوف جهان است، تقريباً چيزي از او نداريم مگر جزوه هايي. يک بخشش را آقاي فواد روحاني يعني بخش هنر و زيباشناسي از کتاب جهان اراده تصور من است را ترجمه کرده بود. مي دانيد که شوپنهاور جز کتاب فلسفي اش مقاله نويس درجه يکي بود، مجموعه يي گزيده از مقالاتش که مجموعه يي دو هزار صفحه يي بود حدود 150 صفحه از آن به فارسي ترجمه شده که مترجمش را به خاطر نمي آورم. به نظر من خيلي شرم آور است به خصوص مي دانيد که شوپنهاور بسيار علاقه به فلسفه شرق داشت. و کسي بوده که نويسندگان و هنرمندان بسيار به او علاقه مند بودند. با اينکه مي گويند هنر نزد ايرانيان بوده و بس، بايد به شوپنهاور توجه بسيار مي کردند چون به شوپنهاور بسيار نزديک ترند.
-مارکس به همان اندازه که در ساحت تفکر ما جريان ساز است، ترجمه آثارش يا ترجمه آثاري که در مورد او انجام شده است نيز جنجال ساز هستند. تصور مي کنم در همين دو يا سه سال اخير ترجمه آثار در باب وي قدري از تب و تاب جنجال افتاده است. شما چطور فکر مي کنيد؟
چون هميشه دو وجه مارکس مطرح است؛ دوره اول که با آثار مارکس آشنا شديم دوره سياسي بود يعني ما دوره مارکس اقتصادي را هم نداشتيم چون در سه حوزه فلسفه ناب، اقتصاد و سياست در واقع نظر اصلي مارکس به لحاظ اقتصادي مهم بود. مارکس از هگلي هاي چپ بود و در آن سال ها آثاري که از مارکس ترجمه مي شد. به خصوص آثاري لنيني و استاليني بود بعد از آن نيز مي دانيد که در دهه هاي 40 و50 ترجمه هر گونه آثارش ممنوع بود حتي اثر فلسفي اش، مثلاً رساله يي راجع به اپيکور که يک فيلسوف يوناني قديم نوشته بود. بعد از انقلاب آثار مارکس شروع شد به ترجمه به خصوص آثار فلسفي اش، يعني دست نوشته هاي سال هاي 1844. به مارکس توجه شد ولي بسيار دير به آن پرداختند. به مارکس شايد در دهه 70 در ايران توجه شد.
-خاطرتان هست که بالاخص در نيمه دوم دهه 70 چه استقبالي از نيچه در ايران شده بود. حتي ترجمه هاي نا تراز او را علاقه مندان مي خريدند و مي خواندند. به نظر شما چرا نيچه اينقدر ايراني شد؟
نيچه البته فوق العاده خوش شانس است که مريد و پيرو پيدا مي کند. از نيچه همان طور که گفتم، چنين گفت زرتشت60 سال پيش ترجمه شد و شانس نيچه اين بود که مترجمي بسيار مهم مانند داريوش آشوري به نيچه توجه و چندين کتاب از وي ترجمه کرد از جمله چنين گفت زرتشت، تبارشناسي اخلاق و فراسوي نيک و بد. در واقع اين کتاب ها با ترجمه هاي بسيار زيباي داريوش آشوري در ايران چاپ شد و نيچه را در ايران زنده کرد. بعد از آن حدود 20 ترجمه ديگر از نيچه در ايران صورت گرفت، چون دکتر هوشيار بخش کوتاهي از اراده معطوف به قدرت را ترجمه کرد ولي مجيد شريف متن کامل را ترجمه کردند. دکتر حامد فولادوند و ديگران ترجمه هايي از کتاب هاي نيچه ارائه دادند. به هر حال نيچه از پرخواننده ترين فيلسوفان در ايران است. مي رسيم به قرن 20 که در جهان غرب مطرح بود هايدگر و ويتگنشتاين، در واقع حوزه فلسفي اروپا و انگليس بوده. درست است که ويتگنشتاين اتريشي بوده ولي به هر حال در حوزه انگليس جاي مي گيرد. البته ناگفته نماند که ويتگنشتاين کم سروصدا و عميق تر است و اولين اثرش يعني «تراکتاتوس» را آقاي اديب سلطاني ترجمه کردند. ويتگنشتاين دو اثر مهم هم دارد پژوهش هاي فلسفي که آقاي فاطمي و کتاب هاي آبي و قهوه يي که آقاي قانوني چند سال پيش ترجمه کردند. ويتگنشتاين جاذبه هاي فراواني دارد بخصوص براي ما که نوعي روح رازورانه عرفاني هم داريم جنبه منطقي هم دارد. برعکس در مورد هايدگر که بسيار از او صحبت مي شود کتاب اصلي او هستي و زمان را آقاي سياوش جمادي در سال گذشته ترجمه کردند. چندين جزوه از او ترجمه شده تحت عنوان متافيزيک چيست، فلسفه چيست؟ فيلسوف مطرح در ايران هيچ اثر مهمش را تا يک سال پيش ترجمه نکرده بوديم. و فقط راجع به هايدگر حرف زده بوديم و اصلاً فيلسوف سياسي ما بوده و همين است که نشان مي دهد اين جامعه برنامه جدي براي ترجمه متون فلسفي ندارد. اگر چنين کسي 50 سال است که در ايران مطرح است بايد 50 بار آثارش درآمده باشد در صورتي که هستند کساني که خيلي مطرح نيستند مثل هانري برگسون که فيلسوف جدي نيست ولي چهار يا پنج کتابش به فارسي ترجمه شده که مردم عامه نيز مي توانند بخوانند.
-اما احساس مي کنم امروز ترجمه از آثار و فلاسفه پست مدرن مي رود تا هم سنت ترجمه فلسفي ما را دگرگون کند و هم کتاب هاي درجه يک پيشخوان کتابفروشي هاي نادر فلسفي در ايران شود. شما تفکر و ترجمه آثار پست مدرن در ايران را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
آخرين مطلب دنياي پست مدرن است. در اين 20 ،30 سال اخير خيلي چيزها عوض شده يعني چيزهايي که گفتم همه مربوط به دنياي قبل پست مدرني است مثل اينکه مال يک قاره ديگر هستند. اين فضايي که بخصوص در فرانسه پيدا شد از ميشل فوکو گرفته تا دريدا، دلوز و بودريار و مجموعه اينها به اضافه کساني که در جاهايي ديگر بودند به نظر من مطرح ترين گرايش فلسفي در ايران است. مخالف هم دارد بعضي از آنها غيرقابل فهم است. بعضي مي گويند مبتذل است، بعضي ها گفتند گونه يي مد است و يک عده معتقدند به کلي ممکن است نگاه ما را عوض بکند ولي افرادي به فلسفه پست مدرن علاقه مند شده اند که بايد ديد حاصل ترجمه ما از آثار فلسفه پست مدرن چقدر است. از ميشل فوکو که قديمي تر از همه است، کتاب جدي فلسفه اش ترجمه نشده است. تنها چيزي که خانم ولياني ترجمه کرده «تاريخ جنون» است که آن هم فلسفي نيست. ولي کتاب مهم «نام ها و چيزها» ترجمه نشده است. از دريدا چند مقاله ترجمه شده است که واقعاً همت دو نفر را نبايد ناديده گرفت يکي بابک احمدي و ديگري مراد فرهادپور. از قضا الان وقتي است که بايد شروع کنيم آثار خود اينها را ترجمه کنيم. گذشت آن زماني که صبر کنيم اول راجع به آنها بنويسيم. باز هم غفلت مي کنيم يعني مي بينيم باز 20 سال گذشته تفاسير در ذهن ها جا افتاده بدون اينکه خود اثر بگويد که چه مي خواهم بگويم و اين مشکلي است که از 150 سال پيش داشته ايم و آن تجربه اول که بايد اول ارسطو را ترجمه کنيم بعد در مورد او کتاب بنويسيم را هنوز اجرا نمي کنيم.